پس اولين خلق خدا ابداع بود كه نه وزن داشت و نه حركت و نه سمع و نه رنگ و نه حس خلق ، دوم حروف بودند كه آنها نيز وزن و رنگ نداشتند اما مسموع و موصوف بودند اما به خود آن حروف نظرى از نظر معنى نبود .
خلق مردم انواع مختلف از محسوسات و ملموسات بود كه داراى طعم و مزه هستند و خود آنها مورد نظر بودند ( مانند آب زمين آسمان ) خداوند تبارك و تعالى پيش از ابداع بود زيرا چيزى قبل از خدا وجود نداشته و نه با او چيزى بوده اما ابداع قبل از حروف به وجود آمد و حروف جز بر نفس خود دلالت ندارند .
مأمون گفت چگونه حروف جز بر نفس خود دلالت ندارند . حضرت رضا عليه السلام فرمود : زيرا خداوند تركيب حروف را جز براى معنى قرار نداده . هر گاه چهار يا پنج يا شش حرف يا بيشتر و يا كمتر با هم تركيب شوند جز براى فهميدن يك معنى مخصوص نيست بلكه براى دلالت بر يك معنى تازه كه سابقه نداشته .
عمران گفت از كجا ما اين مطلب را بفهميم ؟ حضرت رضا عليه السلام فرمود :
توضيح مطلب چنين است كه وقتى تو اين حروف را ذكر مىكنى و جز نفس آنها را اراده نكرده باشى تنها و فرد ذكر مىكنى مىگوئى ا ب ت ث ج ح خ تا آخر در اين صورت جز نفس خودشان معنى ديگرى ندارند ، اما وقتى آنها را تركيب كردى و به صورت اسم و صفتى درآوردى براى منظورى كه دارى و چيزى كه قصد نمودهاى آن وقت داراى آن معنى مخصوص مىشوند و راهنما به همان مفهوم هستند ، حالا فهميدى عمران ! عرض كرد آرى . فرمود : عمران ! بدان كه هيچ صفتى نيست مگر موصوفى دارد و هيچ اسمى بدون معنى وجود ندارد اندازه فقط مربوط به اشياء محدود است ولى صفات و اسماء شاهد بر كمال و وجود هستند و دليل بر احاطه نمودن نخواهد بود چنانچه حدود راهنماى ما به وضع مخصوصى است چون مربع بودن يا مثلث و يا مسدس بودن .
زيرا خداوند شناخته مىشود با صفات و اسماء ولى به طول و عرض و قلت و كثرت و رنگ و وزن و مشابه آن هرگز توصيف نمىشود و هيچ كدام از اين حدود بر
بحار الأنوار ( احتجاجات ) ( فارسي ) — صفحة 308
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٠٨