بخش دوازدهم مناظرات حضرت باقر عليه السلام و احتجاجات آن جناب
تفسير قمى صفحه 89 مرحوم كلينى در روضه صفحه 122 ذكر نموده .
عمرو بن عبد الله الثقفى گفت هشام بن عبد الملك امام باقر عليه السلام را از مدينه به شام خواست و مجالسى پيش آمد كه امام را با خود در آنجا مىنشاند . يك روز حضرت باقر نشسته بود و گروهى نيز از ايشان سؤال مىكردند ، ناگهان ديد گروهى از نصرانيان وارد كوه روبرو مىشوند . فرمود چه شده اينها عيد دارند ؟ گفتند نه يا ابن رسول الله صلى الله عليه و آله اينها مىروند پيش عالم خود كه در اين كوه ساكن است و هر سال در چنين روزى او را از محلش خارج مىكنند و سؤالات خود را مىنمايند و مشكلاتى كه در آن سال پيش آمده . امام عليه السلام پرسيد عالم است ؟
گفتند بلى از داناترين مردم است او شاگردان حواريين عيسى را مشاهده كرده فرمود برويم آنجا . گفتند مايليد مىرويم .
امام عليه السلام سر خود را با لباس خويش پوشاند و به همراه اصحاب و ياران خود داخل آنها شد و به طرف كوه رفتند . امام با ياران خود در وسط جمعيت نصارى نشست . نصرانيان فرش گستردند و تشك و پشتى نهادند . بعد داخل كوه شده او را خارج كردند . چشمهايش را قبلا بسته بودند وقتى گشودند مانند چشم افعى مىدرخشيد . روى به جانب حضرت باقر عليه السلام نموده گفت تو از ما هستى يا از امت مرحومه ؟ فرمود از امت مرحومه . گفت از دانشمندان آنهائى يا از نادانانشان ؟