تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( احتجاجات ) ( فارسي ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
اول سؤالهاى نصرانى زيادتر از اين روايت است ولى اول مىپرسد اهل بهشت كه در آنجا غذا مىخورند و از نعمتهاى بهشت استفاده مىنمايند آيا چيزى كم مىشود ؟ فرمود نه . گفت نظير آن در دنيا چيست ؟ فرمود : مگر از تورات و انجيل و زبور و فرقان استفاده نمىكنند و چيزى از آن كاسته نمىشود در آخر سؤالها پيرمرد غش مىكند . امام عليه السلام از جاى حركت مىنمايد و از دير خارج مىشود اما متعاقب آن چند نفر از دير خارج مىشوند و مىگويند رئيس ما شما را مىخواهد . حضرت باقر مىفرمايد ما به او كارى نداريم اگر او به ما كارى دارد بيايد اينجا . برگشتند و پيرمرد را آوردند . گفت پسر اسم شما چيست ؟ فرمود محمد است . گفت تو محمد پيامبرى ؟ فرمود نه من پسر دختر اويم . گفت اسم مادرت چيست ؟ جواب داد فاطمه . گفت پدرت چه نام داشت ؟ فرمود على . گفت تو پسر اليا بعبرانى و على به عربى هستى ؟ گفت آرى . پرسيد پسر شبر يا شبيرى ؟ جواب داد من پسر شبيرم . پير مرد گفت اشهد ان لا إله الا الله وحده لا شريك له و گواهى مىدهم كه جدت محمد صلى الله عليه و آله رسول الله است . بعد كوچ كرديم تا رسيديم به شام و نزد عبد الملك . او از تخت به زير آمد و به استقبال پدرم شتافت و گفت سؤالى برايم پيش آمده كه علماء جواب آن را ندانسته‌اند . بگو ببينم وقتى اين امت امام واجب الاطاعه خود را بكشند چه عبرتى خداوند به آنها نشان مىدهد ؟ پدرم فرمود در چنين موقعى سنگى را بر نمىدارند مگر اينكه زيرش خون تازه مىجوشد . عبد الملك سر پدرم را بوسيد گفت راست گفتى روزى كه پدرت على بن ابى طالب از دنيا رفت بر در خانه پدرم مروان سنگ عظيمى بود . دستور داد سنگ را بردارند . زير آن خون تازه مىجوشيد . من خودم نيز حوض بزرگى در باغم داشتم كه اطراف آن را سنگ سياه كار گذاشته بودم دستور دادم آن سنگ‌هاى سياه را بردارند و سنگ سفيدى بجايش بگذارند . در آن روز حضرت حسن عليه السلام را شهيد كرده بودند و ديدم از زير سنگ خون تازه مىجوشد . عبد الملك به پدرم پيشنهاد كرد پيش ما مىمانى با عزت و احترام يا بر مىگردى ؟ پدرم فرمود برمىگردم كنار قبر جدم . اجازه بازگشت داد . جلوتر از