حركت ما پيكى را فرستاده بود كه در تمام شهرهاى بين راه ما اطلاع دهند به ما چيزى از خوراكى ندهند و اجازه فرود آمدن نيز ندهند تا از گرسنگى بميريم . به هر منزلى كه مىرسيديم ما را طرد مىكردند ، بالاخره خوراكى ما تمام شد تا رسيديم به مدين شعيب . درب دروازه را بسته بودند . پدرم بر فراز كوهى رفت كه مشرف به شهر و محل مرتفعى بود . اين آيه را قرائت كرد
وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ وَ لا تَنْقُصُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ
بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
.
بعد صدا را بلند نموده فرمود به خدا قسم من بقية الله هستم . به پيرمردى كه در آنجا بود جريان ورود ما و وضعمان را اطلاع دادند . پيرمرد را خدمت پدرم آوردند با غذا و خوراكى زياد و از ما پذيرائى شايانى كردند . اما فرماندار دستور داد دست و پاى پيرمرد را بستند تا او را پيش عبد الملك ببرند . چون خلاف فرمان او را انجام داده .
امام صادق عليه السلام فرمود من خيلى غمگين شدم و گريه كردم . پدرم فرمود پيرمرد را از طرف عبد الملك گزندى نخواهد رسيد او در اولين منزل كه رهسپار مىشوند از دنيا خواهد رفت . از مدين كوچ كرديم و با سختى تمام به مدينه رسيديم .
فروع كافى جلد 2 صفحه 154 .
ابو حمزه ثمالى گفت در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودم . مردى وارد شد و سلام كرد . پرسيد تو كيستى ؟ گفتم مردى از اهالى كوفه هستم . پرسيد چكار دارى ؟ گفت تو ابى جعفر محمد بن على عليه السلام را مىشناسى ؟ گفتم آرى .
چه كار دارى با او ؟ گفت چهل سؤال آماده نمودهام تا از او بپرسم كه هر كدام صحيح بود عمل كنم و هر چه ناصحيح بود واگذارم .
گفتم تو تميز بين حق و باطل مىدهى ؟ گفت آرى . گفتم پس چه احتياجى به او دارى در صورتى كه خودت تميز بين حق و باطل بدهى ؟ گفت شما كوفيها تاب و توان نداريد . هر وقت حضرت باقر را ديدى به من اطلاع بده . هنوز سخنش تمام نشده بود كه امام باقر عليه السلام تشريف آورد . اطراف آن جناب را خراسانيان و چند نفر ديگر گرفته بودند كه از مناسك حج مىپرسيدند . امام در جاى خود