تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( احتجاجات ) ( فارسي ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
فرمود از نادانان نيستم . نصرانى گفت تو از من مىپرسى يا من از تو بپرسم ؟ امام فرمود تو بپرس . نصرانى گفت مردم نصارى ! يك نفر از امت محمد صلى الله عليه و آله مىگويد از من بپرس اين شخص به مسائل وارد است . آنگاه گفت بگو ببينم كدام ساعت است كه نه از شب و نه از روز است ؟ فرمود بين طلوع فجر تا طلوع خورشيد . گفت اگر از ساعات شب و روز نباشد پس از كدام ساعات است ؟ فرمود از ساعات بهشت است كه مريض در آن به هوش مىآيد . نصرانى گفت صحيح است . اينك يا تو سؤال كن يا من . حضرت باقر فرمود تو سؤال كن . نصرانى گفت اى نصرانيان اين شخص متفكر به من مىگويد اهل بهشت چگونه غذا مىخورند ولى مدفوع ندارند مثال از دنيا برايم بزن . حضرت باقر فرمود جنين همين طور است در شكم مادر خود از آنچه مادر مىخورد استفاده مىكند ولى مدفوع ندارد . گفت صحيح است چرا پس نگفتى من از علماى آنهايم . فرمود من گفتم از نادانان نيستم . باز گفت يا تو سؤال كن يا من . گفت نصرانيان ! به خدا قسم سؤالى مىكنم كه چون حمار در گل فرو ماند . فرمود بپرس گفت مردى با زن خود نزديكى كرد حامله به دو پسر شد در يك ساعت آن دو مردند در ساعت دفن شدند در يك قبر در يك ساعت يكى از آن دو صد و پنجاه سال زندگى كرد و ديگرى پنجاه سال . آن دو كه بودند ؟ حضرت باقر فرمود آن دو عزير و عزره بودند . همانطور كه گفتى مادرشان حامله شد و وضع حمل نمود هر دو سى سال از عمرشان گذشت بعد خداوند عزير را مىراند صد سال ولى عزره زنده بود . سپس خداوند عزير را برانگيخت و با عزره بيست سال زندگى كرد . نصرانى گفت نصرانيان ! من احدى را نديده‌ام تاكنون كه داناتر از اين مرد باشد تا وقتى او در شام است از من سؤالى نكنيد . مرا برگردانيد . او را به غار خودش برگرداندند . نصرانيان با حضرت باقر عليه السلام برگشتند . روايت ديگرى از خرايج نقل مىشود كه عبد الملك مروان امام باقر عليه السلام را از مدينه به شام خواست . موارد اختلاف اين روايت را ذكر مىكنيم ضمنا روايت