فرمود : پس اگر محمد نيز خانههاى پر از طلا مىداشت موجب نبوتش نمىشد . هرگز محمد از نادانى تو استفاده نمىكند براى آوردن دليل .
اما اين سخن تو كه به آسمان بالا روى . باز اضافه كردى كه اين بالا رفتن به آسمان سبب ايمان آوردن به تو نمىشود مگر اينكه فرود آئى و نامهاى بياورى از جانب خدا آن نامه را بخوانيم .
وقتى خود اعتراف مىكنى ايمان نمىآورى بواسطه بالا رفتن به آسمان پائين آمدن از آسمان نيز همين حكم را خواهد داشت .
بعد گفتى مگر اينكه فرود آئى و نامهاى بياورى آن را بخوانيم باز هم نمىدانم ايمان خواهم آورد يا نه . تو خود اعتراف مىكنى كه عناد و دشمنى دارى در مورد حجت خدا .
بيمارى تو را دوائى نيست مگر بوسيله دوستان خدا ادب گردى و يا به شرارههاى جهنم سپرده شوى . خداوند بر من علم و اطلاعى جامع عنايت كرده كه تمام خواستههاى تو را باطل مىنمايم .
خداوند فرموده : بگو اى محمد ،
سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا
مگر من جز انسانى پيامبر هستم .
هرگز خداوند كارها را طبق خواسته و نظر نادانان انجام نخواهد داد . چه جايز باشد و چه غير جايز ، مگر من جز انسانى پيامبرم و مرا الزامى نيست ، به غير آن دلائلى كه خدا در اختيارم گذاشته . هرگز به من نمىرسد كه به خدا امر و نهى كنم و نه برايش صلاحديد نمايم در اين صورت مانند آن پيكى هستم كه پادشاهى او را پيش دشمنان خود بفرستد پيك به پادشاه بگويد بايد آنچه دشمنان مايلند انجام دهى .
ابو جهل گفت يك چيز باقى ماند : مگر تو خود نمىگوئى كه قوم موسى بوسيله صاعقه آسمانى سوختند چون تقاضاى آشكار ديدن خدا را كردند ؟
فرمود : صحيح است .
ابو جهل گفت : اگر تو نيز پيامبرش باشى بايد همه ما بسوزيم ، زيرا ما درخواستمان دشوارتر از درخواست قوم موسى است چون آنها بنا به ادعاى شما مىگفتند خدا را به ما آشكارا نشان بده . ما مىگوئيم به تو ايمان نمىآوريم مگر خداوند و ملائكه را براى ما