تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
در روز معين جمع شدند يحيى بن اكثم نيز آمد مأمون دستور داد براى حضرت جواد جايگاه مخصوصى ترتيب دهند و دو پشتى بگذارند . يحيى ابن اكثم نيز نشست هر كدام از رجال مملكت در جاى خود قرار گرفتند مأمون در جايگاهى كه پهلوى حضرت جواد برايش ترتيب داده بودند نشست . يحيى بن اكثم رو بمأمون نموده گفت يا امير المؤمنين اجازه ميفرمائيد از ابو جعفر سؤالى بكنم ؟ مأمون در پاسخ او گفت از خود آن جناب اجازه بگير ، يحيى رو به حضرت جواد كرده گفت فدايت شوم اجازه ميفرمائى سؤالى بكنم فرمود سؤال كن . يحيى گفت چه ميفرمائيد در باره شخصى كه محرم است و صيد حرم كرده . فرمود داخل مكه اين صيد را نموده يا خارج از مكه ، ميدانسته نبايد صيد كند يا نميدانسته ، عمدا صيد كرده يا تيرش خطا كرده ، آزاد بوده آن شخص يا بنده و غلام ، صغير بوده يا كبير مرتبه اولى است كه اين كار را كرده يا مرتبه چندم است ، صيدى كه كرده پرنده بوده يا غير پرنده ، شكار كوچك بوده يا بزرگ هنوز از كار خود پشيمان نشده يا پشيمان است ، شب صيد كرده يا روز احرام ، بعنوان حج بسته بوده يا بعنوان عمره . يحيى مات و مبهوت شد و آشكارا در چهره‌اش شكست و ناتوانى خوانده ميشد و زبانش بلكنت افتاد كه تمام حضار متوجه شدند ، مأمون گفت خدا را سپاسگزارم بر اين نعمت كه به من عنايت كرده كه نظر و رأيم چنين درست است نگاهى بخويشاوندان خود كرده ، گفت حالا فهميديد مقام او را آنگاه رو بجانب حضرت جواد كرده گفت آيا مايلى خواستگارى از دختر من بنمائى فرمود : آرى ، مأمون گفت پس دختر مرا براى خود عقد ازدواج ببند من افتخار بدامادى شما دارم و دخترم ام الفضل را به ازدواج شما در مىآورد گر چه بر خلاف نظر گروهى از مردم است . حضرت جواد چنين شروع كرد : الحمد للَّه اقرارا بنعمته و لا إله الا اللَّه اخلاصا