تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
زن متولد شد كه چشمش چپ بود . كتاب نجوم - صالح بن عطيه گفت براى حج به مكه رفتم خدمت حضرت جواد شكايت از تنهائى كردم فرمود تو از مكه خارج نشده كنيزى خواهى خريد كه خداوند از او به تو پسرى عنايت مىكند عرضكردم آقا اگر مرا در خريد كنيز راهنمائى بفرمائيد خوب است . فرمود اشكالى ندارد تو برو انتخاب كن بعد مرا مطلع نما عرضكردم فدايت شوم انتخاب كرده‌ام . فرمود برو نزديك او تا من بيايم . رفتم نزديك دكان برده فروشى از جلو ما رد شد نگاه كرده رفت . بعد من خدمتش رسيدم فرمود اگر خيلى از او خوشت آمده بخر ولى عمرش كوتاه است . عرض كردم فدايت شوم چنين كنيزى را مىخواهم چه كنم . فرمود من تو را مطلع كردم . فردا صبح رفتم پيش برده فروش گفت آن كنيز مريض است و فعلا آماده نيست روز بعد مراجعه كردم از كنيز پرسيدم گفت امروز او را دفن كرديم خدمت حضرت جواد جريان را عرض كردم فرمود باز مراجعه كن براى خريدارى كنيز و انتخاب نما . كنيزى را انتخاب كردم به امام عليه السّلام مراجعه نمودم فرمود باش آنجا تا من بينم ، بدكان برده فروشى رفتم امام عليه السلام از آنجا عبور كرد . بعد خدمتش رسيده پرسيدم چطور است فرمود ديدم بخر . آن كنيز را خريدم و به خانه آوردم صبر كردم تا از عادت ماهانه پاك شد سپس با او همبستر شدم پسرم محمّد از او متولد گرديد . دلائل طبرى - محمّد بن علي شلمغانى گفت اسحاق بن اسماعيل به مكه رفت در همان سالى كه گروهى رفته بودند تا خدمت حضرت جواد برسند اسحاق گفت كاغذى كه ده مسأله در آن نوشته بودم آماده كردم تا از آن جناب بپرسم در ضمن تصميم گرفتم هر وقتى جواب سؤالهايم را داد تقاضا كنم دعا كند فرزندى كه در راه دارم خداوند او را پسر قرار دهد مردم كه سؤالهاى خود را كردند من از جاى