تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦

داد همين كه رگ را زد آب زردى خارج گرديد باندازه‌اى كه طشت پر شد فرمود جلويش را بگير . دستور داد طشت را خالى كنند . فرمود باز كن بيايد ، اين مرتبه كمتر آمد . دستور داد كه او را ببندد وقتى رگ را بست امر كرد به او صد دينار طلا بدهند . فصاد گرفت و پيش يوحنا پسر بختيشوع آمد جريان را براى او نقل كرد . يوحنا گفت از وقتى كه با كتابهاى طبى آشنا شده‌ام چنين رگى را نشنيده‌ام ولى در اين نزديكى اسقفى است كه خيلى پير مرد شده با هم برويم پيش او ممكن است او چيزى بداند و گر نه كسى نيست كه اطلاع داشته باشد هر دو پيش اسقف ( عالم مسيحى ) رفتند و جريان را نقل كردند مدتى در انديشه شد ، سپس گفت : اين شخص يا پيامبر و يا فرزند پيغمبر است . ابو سلمه گفت خدمت حضرت جواد رسيدم . مدتى بود گوشهايم كر شده بود و چيزى را نميشنيد وقتى وارد شدم اطلاع داشت از اين ناراحتى من . مرا پيش خواند دست بر گوش و سرم كشيده فرمود بشنو و حفظ كن . به خدا قسم پس از دعاى آن جناب ديگر صداهاى خيلى آرام را هم ميشنوم « 1 » . در كتاب نجوم - سند را به محمّد بن جرير طبرى مىرساند كه ابراهيم بن سعيد گفت من خدمت حضرت جواد نشسته بودم در اين موقع ماديانى رد شد فرمود اين ماديان امشب كره اسبى كه پيشانى سفيد دارد و در چهره‌اش خالى سفيدى است ميزايد . اجازه گرفته از خدمتش مرخص شدم و با صاحب اسب رفتم پيوسته با او بودم تا شب شد همان طورى كه فرموده بود كره‌اى زائيد . برگشتم خدمت حضرت جواد فرمود شك كردى در باره چيزى كه ديروز به تو گفتم زنى كه در خانه دارى آبستن است و پسرى خواهد زائيد چشمش چپ است به خدا قسم پسرم محمّد از همان

هامش
( 1 ) روايت درخت خشك سدر در بخش ديگر مفصل ترجمه شده .