تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
جناب كارى كه دستور داده بود انجام دهد . اين خبر بشيعيان رسيد خيلى ناراحت شدند هنوز پنج سال از درگذشت حضرت هادى نگذشته بود . محمّد بن عبد اللَّه و هيثم بن سبابه نامه‌اى براى آن جناب نوشتند كه از جريانى مطلع‌شده‌ايم كه بسيار موجب ناراحتى و اندوه ما شده است و خيلى نگرانمان نموده . امام عليه السلام در جواب آنها نوشت پس از سه روز فرج به شما مىرسد . در روز سوم مستعين خلع شد و معتز بجاى او نشست همان طورى كه فرموده بود بوقوع پيوست . و نيز روايت كرده از حميرى او از حسن بن على بن ابراهيم بن مهزيار و او از محمّد بن ابى زعفران . از مادر حضرت عسكرى عليه السّلام گفت روزى به من فرمود كه در سال دويست و شصت مرا يك ناراحتى فرا مىگيرد كه ميترسم گرفتار شوم . من خيلى ناراحت شدم و شروع بگريه كردم . فرمود چاره‌اى نيست از فرمان خدا ناراحت نباش . در ماه صفر سال دويست شصت موقعى كه معتمد امام عسكرى عليه السّلام را با جعفر برادرش زندانى كرده بود در زندان على بن جرير مادر امام بسيار ناراحت شد و گاهگاه از شهر خارج مىشد و جوياى حال و اخبار مىگرديد . معتمد پيوسته از على بن جرير زندانبان راجع به امام عسكرى عليه السّلام مىپرسيد او نيز هميشه جواب مىداد روزها روزه‌دار است و شبها شب زنده‌دار . يك روز باز از حال امام پرسيد همان جواب را داد گفت هم اكنون برو پيش او سلام مرا برسان و بگو برود بمنزلش . على بن جرير زندانبان گفت درب زندان رفتم ديدم الاغى زين كرده مهيا است وارد شدم ديدم نشسته و لباس و كفش‌هايش را پوشيده . همين كه مرا ديد از جاى حركت كرد پيغام را دادم سوار شد وقتى روى الاغ نشست ايستاد .