گفتم چرا ايستادهايد فرمود منتظرم جعفر بيايد گفتم به من دستور دادهاند فقط شما را آزاد كنم فرمود برو پيش او بگو ما هر دو از يك خانه بيرون آمدهايم اگر من برگردم و جعفر با من نباشد ميدانى كه صحيح نيست زندانبان رفت و برگشت . گفت معتمد مىگويد جعفر را هم بواسطه شما آزاد كردم زيرا من او را بواسطه اينكه به خودش و بشما بدى مىكند و حرفهائى كه مىزند زندانى كرده بودم .
او نيز آزاد شد و به منزل برگشت .
صيمرى نيز ذكر كرده از محمودى كه گفت من خط حضرت عسكرى عليه السلام را ديدم موقعى كه از زندان معتمد خارج ميشد :
« يُرِيدُون لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّه بِأَفْواهِهِم وَ اللَّه مُتِم نُورِه وَ لَوْ كَرِه الْكافِرُون
» نصر بن على جهضمى كه از اشخاص مورد اعتماد اهل سنت است در باره ولادت ائمه عليهما السّلام مينويسد :
از دلائلى كه نقل شد از حسن بن على امام عسكرى عليه السّلام هنگام ولادت محمّد فرزند امام حسن عسكرى :
ستمگران تصميم داشتند مرا بكشند تا اين نسل قطع شود اينك چگونه مشاهده كردند قدرت خدا را . به همين جهت نام او را مؤمل گذاشت .
برسى در مشارق الانوار از ابو الحسن كرخى نقل مىكند كه گفت پدر من در كرخ بزاز بود مرا با مقدارى پارچه بسامرا فرستاد همين كه وارد سامرا شدم غلامى مرا صدا زد با نام خود و پدرم گفت بيا پيش مولايت گفتم مولاى من كيست ؟
گفت من پيغام آورم هر چه به من گفتهاند مىگويم .
گفت من از پى او رفتم مرا برد بدرب خانه بسيار مجللى كه يقين كردم بهشت است ناگاه ديدم مردى روى فرش سبزى نشسته نور جمالش چشمها را خيره مىكند به من فرمود در ميان پارچههائى كه آوردهاى دو چادر است كه يكى را