برسان و بگو : تخم فلان پرنده خوردنى نيست چون آن پرنده از چيزهائى است كه مسخ شدهاند .
روايت شده كه مردى از اهالى مدائن خدمت آن جناب رسيد و پرسيد چند سال ديگر از حكومت متوكل باقيمانده ، امام عليه السّلام در جواب او اين آيه را نوشت .
بِسْم اللَّه الرَّحْمن الرَّحِيم *
تَزْرَعُون سَبْع سِنِين دَأَباً فَما حَصَدْتُم فَذَرُوه فِي سُنْبُلِه إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُون . ثُم يَأْتِي مِن بَعْدِ ذلِك سَبْع شِدادٌ يَأْكُلْن ما قَدَّمْتُم لَهُن إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُون ثُم يَأْتِي مِن بَعْدِ ذلِك عام فِيه يُغاث النَّاس وَ فِيه يَعْصِرُون
. اول سال پانزدهم متوكل از دنيا رفت .
رجال نجاشى - ص 32 - احمد بن يحيى اودى گفت وارد مسجد جامع شدم تا نماز ظهر را بگزارم . پس از نماز چشمم بحرب بن حسن طحان و چند نفر از دوستان افتاد كه دور هم نشستهاند منهم پيش آنها رفته سلام كردم و نشستم .
حسن بن سماعة نيز در ميان آن جمع بود .
سخن از حسن بن علي عليه السّلام بميان آمد كه چه بر سر آن جناب آمد آنگاه از زيد بن علي و آنچه بر سر او آمده بود . در ميان ما مرد غريبى بود كه او را نمىشناختيم .
آن مرد گفت در سامرا مردى علوى همسايه ما است كه يا ساحر است و يا كاهن .
ابن سماعه گفت : پرسيدم چه نام دارد گفت او را على بن محمّد بن رضا مىنامند .
حاضرين گفتند از كجا فهميدى ساحر است . گفت او همسايه ما است در سامرا هر شب مىنشينم درب خانه و با او بصحبت مىپردازيم . يك شب يكى از سپهداران سلطان از جلو ما رد شد مقدارى خلعت بهمراه داشت و گروه كثيرى از فرماندهان و نوكرها و مردم عادى بهمراه او بودند . چشم على بن محمّد كه به او افتاد از جاى حركت نمود و سلام داد و احترامش كرد آن مرد كه رد شد بما گفت اين مرد از وضعى كه دارد خيلى خرسند است ولى فردا صبح قبل از نماز دفن خواهد شد .