ما از اين حرف تعجب كرديم از جاى حركت كرديم و سه نفر از ما با هم قرار گذاشتيم اين جريان را تحقيق كنيم اگر واقعيت پيدا نكرد او را بكشيم و از سخنانش آسوده شويم .
فردا صبح كه من در منزل نمازم را خوانده بودم سر و صدا شنيدم از درب منزل بيرون آمدم ديدم گروه زيادى از سپاهيان و ساير مردم با عجله مىروند و مىگويند فلان كس ديشب از دنيا رفته مست بوده از فلان محل بفلان محل ميرفته به زمين خورده است و گردنش نرم شده . با خود گفتم : اشهد ان لا إله الا اللَّه رفتم براى تشييع جنازهاش همان طورى كه او گفته بود مرده بود و من همان جا بودم تا دفن شد و برگشتم ما از اين جريان در شگفت شديم و تمام جريان را نقل كرديم .
در كتاب عتيق غروى مىنويسد : علي بن يقطين بن موسى اهوازى گفت من مذهب معتزله را داشتم و گاهى كه از حضرت هادى چيزى مىشنيدم مسخره مىكردم و قبول نمىنمودم بالاخره بواسطه احتياجى كه به ملاقات سلطان داشتم وارد سامرا شدم فردا قرار بود سلطان سواره بميدان برود .
من فردا صبح از منزل خارج شدم ديدم مردم لباسهاى عالى و زيبا پوشيدهاند و هر كدام در دست باد بزني دارند براى سرد نمودن خود اما حضرت هادى لباسهاى زمستانى پوشيده و بارانى به تن نموده و كلاه بر سر گذاشته بر روى اسب خود روكشى كه مانع از رسيدن باران باسب است قرار داده و دم اسب را بسته است .
مردم از ديدن امام به اين صورت شروع كردند بمسخره نمودن ، امام ميفرمود :
الا
إِن مَوْعِدَهُم الصُّبْح أَ لَيْس الصُّبْح بِقَرِيب
.
بوسط بيابان كه رسيدند و از شهر خارج شدند ابرى بالا آمد و باران شديدى باريد كه اسبها پاهايشان در گل فرو رفت و دم اسب پيكر آنها را گل آلود نمود مردم با لباسهاى خيس شده و گل آلود برگشتند اما حضرت هادى ببهترين