تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
جعفر گفت ديگر خبرى نخواهد شد . سخن ابو الحسن درست در نيامد اكنون مىبينى كه اين دستش را شست و مشغول به خوردن مىشود ، در همين موقع غلامش بر در خانه ايستاد و اشك ميريخت . گفت زود از جاى حركت كن بيا كه مادرت از پشت بام افتاده و در حال مرگ است . جعفر گفت به خدا ديگر در مورد امامت آن جناب ذره‌اى شك نكردم و يقين بمقامش پيدا نمودم . رجال كشى - ص 505 - يوسف بن سخت گفت : علي بن جعفر وكيل حضرت هادى عليه السّلام بود او از اهالى همينيا كه دهى از اطراف بغداد است بود از او پيش متوكل سخن چينى كردند زندانيش كرد مدت زيادى در زندان بود تا بالاخره براى نجات خود حواله‌اى را به مبلغ سه هزار دينار قبول كرد از عبد الرحمن بن خاقان . عبيد اللَّه بن يحيى بن خاقان ( وزير متوكل ) در مورد خلاصى او با متوكل صحبت كرد . متوكل در جواب گفت : اشتباه نكرده باشم تو خود رافضى هستى اين مرد وكيل ابو الحسن هادى است كه من در فكر كشتن او هستم . خبر به علي بن جعفر رسيد ، نامه‌اى براى حضرت هادى نوشت و عرضكرد آقا شما را به خدا سوگند جان مرا نجات دهيد به خدا قسم ميترسم كه مشكوك شوم . در جواب نامه‌اش نوشت اينك كه كار باينجا رسيد به زودى از خداوند خواهم خواست آن شب شب جمعه بود . فردا صبح متوكل مريض شد بطورى بيماريش شدت يافت كه روز دوشنبه خانواده‌اش كنار بالين او به آه و ناله پرداختند . دستور داد هر زندانى كه نامش را مىبرد آزادش كنند خودش نام على بن جعفر را برد و به عبيد اللَّه گفت چرا وضع او را برايم نگفتى . عبيد اللَّه در جواب گفت ديگر من اسم او را نخواهم برد ، متوكل دستور داد او را فورى آزادش كنند و از عبيد اللَّه خواست كه بگويد او را حلال كند . از زندان خلاص شد و به دستور امام عليه السّلام مجاور مكه گرديد .