از طرف شما صدقه مىدهم من خود نميتوانم از صدقه استفاده كنم فرمود خدا رحمتت كند بنشين شروع كرد با مردم بصحبت كردن تا همه متفرق شدند آن مرد با سليمان جعفرى و جثيمه و من باقى مانديم فرمود اجازه ميدهيد من وارد اندرون شوم . سليمان عرضكرد خدا شما را موفق كند . امام عليه السّلام وارد اطاق شد و ساعتى در آنجا بود بعد درب را باز كرد و همان پشت درب ايستاد دست خود را خارج نمود از بالاى درب فرمود خراسانى كجا است .
عرضكردم من اينجا هستم ، فرمود اين دويست دينار را بگير و از آن براى مخارج خويش استفاده كن و به آن تبرك بجو نميخواهد از طرف من صدقه بدهى برو كه مرا نبينى و من ترا نبينم . آن مرد خارج شد سليمان عرضكرد خيلى به او لطف كرديد و مورد شفقت خويش قرارش داديد چرا صورت خود را از او پوشانيدى فرمود ترسيدم خوارى سؤال را در چهرهاش مشاهده كنم كسى كه كار بد را شيوع دهد خوار است و هر كه پنهان نمايد خدايش او را مىآمرزد نشنيدهاى اين شعر شاعر را ؟
متى آته يوما لا طلب حاجة * رجعت الى اهلى و وجهى بمائه
كافى : ابو عبد اللَّه بغدادى از شخصى نقل كرد كه گفت مهمانى براى حضرت رضا عليه السّلام آمد آن جناب با او نشسته بود و صحبت ميكردند شب بود چراغ كم نور شد مهمان دست دراز كرد تا درستش كند ولى حضرت رضا عليه السّلام مانع شد و خود مشغول اصلاح چراغ گرديد تا درست شد آنگاه فرمود ما خانوادهاى هستيم كه مهمان خود را به خدمت نمىگماريم .
كافى : ياسر خادم گفت : غلامان حضرت رضا عليه السّلام مشغول ميوه خوردن بودند و نيم خورده ميوه را ميانداختند حضرت رضا عليه السّلام به آنها فرمود سبحان اللَّه اگر شما بىنياز هستيد گروهى هستند كه به اين ميوه احتياج دارند بدهيد كه احتياج دارند .
كافى : ياسر خادم و نادر هر دو گفتند حضرت رضا بما فرمود كه اگر من