تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
حجره رفتم فضله آهو و اثر بول او بود ولى خود آهو را نديدم . با خداوند پيمان بستم كه ديگر زوار را اذيت نكنم و جز كمك و نيكى به آنها كارى ديگر ننمايم ، هر وقت يك گرفتارى برايم پيش آمد ميكرد بحرم پناه ميبردم پس از زيارت از خداوند حاجت خود را ميخواستم حاجتم برآورده ميشد . از خداوند خواستم پسرى به من عنايت كند . پسرى لطف كرد پس از بلوغ كشته شد باز بحرم آمدم و پسر ديگرى از خداوند خواستم به من عنايت كرد هر چه در اين حرم از خدا خواسته‌ام لطف نموده اين تجربه‌ايست كه براى من از روضه منوره حضرت رضا عليه السّلام حاصل شده . عيون : ابو الطيب محمّد بن ابى الفضل سليطى گفت : فرمانروا و سپهدار خراسان حمويه روزى در نيشابور از خانه خارج شد و به طرف ميدان حسين بن زيد رفت تا از سپهداران باب عقيل خبرگيرى كند دستور داده بود كه بيمارستانى بسازند در اين موقع به مردى گذشت بغلام خود گفت از پى اين مرد برو و او را به خانه ببر تا من برگردم . پس از بازگشت امير حمويه به خانه ، سپهداران و فرماندهانى را كه حضور داشتند بر سر سفره نشاند ، بغلام خود گفت آن مرد كجا است . گفت درب خانه است . گفت بگو وارد شود وقتى وارد شد دستور داد روى دستش آب بريزد و سر سفره بنشيند پس از غذا خوردن به آن مرد گفت تو الاغ دارى جواب داد : نه دستور داد الاغى به او بدهند . گفت پول دارى جواب داد نه . امر كرد هزار درهم به او بدهند با يك جفت جوال خوزى با يك سفره و ساير لوازمى كه گفت ، همه را آوردند . در اين موقع امير حمويه رو بجانب فرماندهان كرده به آنها گفت ميدانيد اين مرد كيست : گفتند نه . گفت من در جوانى به زيارت حضرت رضا عليه السّلام رفته بودم با لباسهائى كهنه و پاره همين مرد را آنجا ديدم دعا ميكردم و از خدا درخواست