تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
منكر قدرت خدائى بگو :
لا إِله إِلَّا اللَّه *
. زبانم باز شد . گفتم :
لا إِله إِلَّا اللَّه *
پاى پياده به منزل برگشتم در حالى كه ميگفتم :
لا إِله إِلَّا اللَّه *
زبانم باز شد و ديگر بند نيامد . عيون : ابو علي محمّد بن احمد معاذى گفت از ابو نصر مؤذن شنيدم كه روزى سيل سناباد را فرا گرفت و سناباد بلندتر از حرم حضرت رضا عليه السّلام بود اين سيل آمد تا بر نزديك حرم رسيد ما ترسيديم كه سيل حرم را ببرد زمين بقدرت خدا بالا آمد و سيل داخل قناتى در بالاى اين ناحيه وارد شد ذره‌اى از آن داخل حرم نشد . عيون : محمّد بن احمد سنائى نيشابورى گفت : در خدمت امير ابو نصر ابو علي صغانى بودم سپهدار معروف خيلى به من لطف داشت تا صغانيان با او رفتم ( شهري است در ما وراء النهر ) همراهان امير بر من رشك مىبردند از اينكه امير نسبت به من لطف و محبت دارد و احترام مىكند . يك روز به من كيسه‌اى سپرد كه در آن سه هزار درهم بود آن را مهر كرد و دستور داد كيسه را تحويل بخزانه بدهم از پيش او خارج شدم . نشستم در آن محلى كه دربانان مينشستند و كيسه را جلو خود گذاردم با مردم شروع بصحبت كردم در مورد كار خود . كيسه را دزديدند من هيچ متوجه نشدم . امير ابو نصر غلامى بنام خطلخ تاش داشت كه در همان جا نشسته بود وقتى ديدم كيسه نيست همه حاضرين از ديدن كيسه منكر شده گفتند تو چيزى اينجا نگذاشته بودى ما كيسه‌اى نديديم اين حرف كه ميزنى دروغ است . من ميدانستم آنها دشمنم هستند و بر من رشك مىبرند . نخواستم جريان را بامير ابو نصر صغانى بگويم از ترس اينكه مبادا مرا متهم نمايد سرگردان و متحير شدم نميدانستم كه برداشته ، پدرم هر وقت گرفتار ميشد و جريانى او را محزون ميكرد پناه بحرم حضرت رضا عليه السّلام مىبرد زيارت ميكرد و از خداوند حاجت خود را كنار قبر آن جناب ميخواست ناراحتى و اندوهش بر طرف ميشد .