تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
به زيارت حضرت رضا عليه السّلام آمد پس از زيارت ، آقا طرف سر مبارك و غلام سمت پاى مبارك امام عليه السّلام به نماز ايستادند پس از نماز هر دو به سجده رفته . سجده‌اى طولانى كردند صاحب غلام قبل از غلام خود سر از سجده برداشت . او را صدا زده غلام سر برداشته گفت : چه ميفرمائيد . صاحبش گفت : ميل دارى ترا آزاد كنم . گفت : آرى . گفت تو در راه خدا آزادى و كنيزم فلانه كس در بلخ نيز در راه خدا آزاد است او را به ازدواج تو درآوردم و مهر اين عقد را فلان مبلغ خودم متعهد پرداخت هستم و باغ فلان جا كه ملك من است وقف بر شما دو نفر و اولاد و اولاد اولاد شما كردم تا وقتى كه نسلى از شما باشد و اين امام عليه السّلام را گواه و شاهد ميگيرم . غلام شروع بگريه كرده گفت به خدا قسم و به همين امام سوگند كه در سجده جز همين حاجت‌ها چيزى نخواستم اكنون مستجاب شدن آن دعاها و نيازها را به اين سرعت مىبينم . عيون اخبار الرضا : ابو علي محمّد بن احمد معاذى گفت : ابو نصر مؤذن نيشابورى نقل كرد كه من مبتلا بيك بيمارى شديد شدم كه زبانم بند آمد ديگر نميتوانستم حرف بزنم . بدلم گذشت كه به زيارت حضرت رضا عليه السّلام بروم و از خداوند كنار قبر آن سرور بخواهم و ايشان را شفيع قرار دهم تا از اين گرفتارى نجات يابم و زبانم باز شود . سوار الاغ شده بجانب مشهد رهسپار شدم و حضرت رضا عليه السّلام را زيارت كردم كنار سر مبارك امام دو ركعت نماز خوانده و به سجده رفتم در دعا و تضرع آن جناب را شفيع قرار دادم كه خداوند مرا از اين بيمارى نجات بخشد و زبانم باز شود . در همان سجده بخواب رفتم در خواب چنين ديدم كه قبر شكافته شد و پيرمردى گندمگون از قبر خارج گرديد به من نزديك شده گفت : ابو نصر بگو :
لا إِله إِلَّا اللَّه *
با اشاره گفتم چطور بگويم زبانم بند آمده با صداى بلند فرياد زد