تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
و حاضر نبود آل محمّد را به زبان آورد . گفت از ابو بكر حمامى پوستين فروش كه مردى اهل حديث بود در بين راه جنگى در نيشابور شنيدم ميگفت مردى به من امانتى سپرد آن امانت را دفن كردم ولى محل دفينه را فراموش نمودم . مدتى كه گذشت صاحب امانت آمد و امانت خود را خواست ولى من محل آن را نميدانستم ، در جواب او حيران شدم بالاخره صاحب امانت مرا متهم نمود با حالت تحير و اندوه از خانه خارج شدم ديدم قافله‌اى عازم زيارت حضرت رضا عليه السّلام هستند با آن قافله عازم مشهد شدم زيارت نموده از خدا خواستم كه محل دفينه را بخاطرم آورد . در مشهد در خواب ديدم يك نفر آمده گفت آن امانت را در فلان محل پنهان كرده‌اى . برگشتم پيش صاحب امانت او را راهنمائى كردم به محلى كه در خواب به من گفته بودند خودم آنچه در خواب ديده بودم قبول نداشتم . صاحب امانت به آنجا رفت و امانت را با همان مهر خودش بيرون آورد آن مرد اين جريان را پيوسته نقل ميكرد و مردم را ترغيب به زيارت حضرت رضا عليه السّلام مينمود . عيون اخبار الرضا : ابو الحسن علي بن حسن قهستانى گفت من در مرو - رود بودم مردى را ملاقات كردم از اهالى مصر بنام حمزه كه از مرو ميگذشت و به وطن خود ميرفت . گفت من از مصر براى زيارت حضرت رضا عليه السّلام خارج شدم . وقتى وارد حرم شدم نزديك غروب بود زيارت كرده نماز خواندم آن روز غير من زائرى وجود نداشت نماز عشا را كه خواندم خادم حرم خواست مرا بيرون كند و درب را ببندد خواهش كردم ، مرا در حرم بگذارد و درب را ببندد تا نماز بخوانم گفتم من از راه دورى آمده‌ام من احتياج بخارج شدن ندارم . خادم درب را بست و مرا همان جا گذاشت گفت آنقدر نماز خواندم تا خسته شدم روى زمين نشسته سرم را روى زانوان گذاشتم تا مختصر استراحتى كنم همين كه سر بلند نمودم ديدم در ديوار روبرو ، روى يك كاغذ اين دو شعر نوشته شده :
من سرّه ان يرى قبرا برؤيته * يفرج اللَّه عمّن زاره كربه