تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
جريان اين بود كه او و عبد اللَّه بن جندب و علي بن نعمان در خانه خدا مكه معظمه با هم پيمان بستند كه هر كدام زودتر از دنيا رفتند آن دو كه زنده هستند نماز و روزه و زكات و حج او را تا وقتى زنده هستند بجاى آورند . آن دو رفيق صفوان از دنيا رفتند تنها صفوان زنده بود كه طبق پيمان نماز و روزه و زكات و حج و هر كار نيكى و خيرى كه براى خود انجام ميداد از طرف آن دو نيز بجا مىآورد يكى از همسايگانش در مكه به او گفت : ابو محمّد ! دو دينار به تو بدهم ميبرى براى خانواده‌ام بكوفه گفت : شتر من كرايه است صبر كن از صاحب شتر در مورد اين كار اجازه بگيرم . بصائر : محمّد بن علي قمى گفت : حضرت جواد عليه السّلام نامه‌اى برايم فرستاد و دستور داده بود كه خدمتش برسم آن جناب در مدينه در منزل بزيع بود وارد شده سلام كردم راجع بصفوان و ابن سنان و غير آنها مطالبى فرمود كه ديگران نيز شنيده‌اند . با خود گفتم : از آن جناب تقاضاى لطف و مرحمت بكنم نسبت بزكريا بن آدم شايد از آنچه در باره صفوان و ديگران فرمود او سالم بماند . باز به خود برگشته گفتم : من كه هستم در اين گونه مسائل اظهار نظر بكنم در مقابل آقايم كه خود ميداند وظيفه‌اش چيست براى او تكليف تعيين نمايم در اين موقع فرمود : اى ابا علي بر مثل ابو يحيى نميتوان خورده گرفت با خدمتى كه نسبت بپدرم نموده و مقامى كه نزد من و او دارد جز اينكه احتياج دارم بمالى كه در نزد او است عرض كردم تقديم مىكند فرمود : به او بگو اينكه برايش نميفرستم بواسطه اختلاف ميمون و مسافر است نامه مرا ببر و بگو پولها را بفرستد نامه را بزكريا دادم مال را فرستاد . بصائر : احمد بن عمر حلال گفت : شنيدم اخرس در مكه از حضرت رضا عليه السّلام بدگوئى مىكند و نسبت‌هاى ناروا ميدهد وارد مكه شدم و كاردى خريدم چشمم كه به او افتاد . گفتم به خدا او را خواهم كشت وقتى از مسجد الحرام بيرون آيد