با ترس و وحشت از اين سخنى كه او گفت فورى به منزل برگشتم و به سجده رفته و صورت به خاك ماليدم براى خدا و اظهار كوچكى و خوارى نمودم عرض كردم خدايا من بيزار و متنفرم از آن حرفى كه سودانى گفت . اگر عيسى بن مريم بدش مىآمد از حرفى كه خداوند به او گفت « 1 » چنان از گوش كر و از چشم كور و از زبان لال ميشد كه ديگر نه ميشنويد و نه ميديد و نه سخن ميگفت خدا ابو الخطاب را لعنت كند و او را بضربه آهن بكشد . توضيح - شايد آن سودانى از ياران ابو الخطاب بوده كه اعتقاد بخدائى حضرت صادق داشت و در حج بجاى لبيك با خدا به آن جناب لبيك گفت . مؤسس اين مذهب فاسد همان ابو الخطاب بود . كافى - ابن سنان از غلامى كه حضرت صادق عليه السّلام او را آزاد كرده بود چنين نقل كرد كه آن جناب ياد داشتى نوشت بدين مضمون : جعفر بن محمّد غلام هندى خود را بنام فلان آزاد نمود كه او گواهى ميداد بر يگانگى خدا كه شريك ندارد و اينكه محمّد بنده و پيامبر اوست و قيامت و بهشت و جهنم حق است دوستان خدا را دوست ميدارد و از دشمنان خدا بيزار است حلال خدا را حلال و حرام او را حرام ميداند و ايمان به پيامبران خدا دارد و اقرار بهر چه از جانب خدا آمده مىكند . اين بنده را در راه خدا آزاد كرد از او توقع هيچ پاداشى و سپاسى ندارد ديگر كسى را در مورد او حق بندگى نيست كه او را بنده خود انگارد بر اين مطلب فلانى نيز شاهد است . كافى - سعدان بن مسلم گفت يكى از اصحاب نقل كرد وقتى حضرت صادق عليه السّلام وارد حيره شد سوار بر مركب خود شده به طرف خورنق رفت آنجا فرود آمده در سايه مركب خود ايستاد غلام سياهى سر راهش بود .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 34
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٤
هامش
( 1 ) « أَ أَنْت قُلْت لِلنَّاس اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْن » تو بمردم گفتى من و مادرم را دو خدا بگيريد ؟