تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤

رجال كشى - مسمعى گفت : وقتى داود بن على معلى بن خنيس را گرفت زندانى كرد . هنگامى كه تصميم كشتن او را گرفت ، معلى گفت مرا ببر ميان بازار قرض زيادى دارم و ثروتى نيز دارم تا مردم را گواه بگيرم . او را ميان بازار بردند . همين كه مردم جمع شدند گفت : مردم من معلى بن خنيس هستم هر كه ميشناسد كه ميشناسد من هر چه دارم از ملك و قرض ، كنيز يا غلام يا خانه چه كم يا زياد همه متعلق بجعفر بن محمّد عليه السّلام است در اين موقع رئيس شهربانى داود به او حمله كرده او را كشت . اين خبر كه به حضرت صادق رسيد با ناراحتى تمام پيش داود بن على رفت با پسرش اسماعيل فرمود : داود غلام مرا كشتى و مالم را تصرف نمودى ؟ گفت : من او را نكشته‌ام و اموال شما را هم تصرف نكرده‌ام فرمود به خدا نفرين ميكنم بر كسى كه غلامم را كشته . داود گفت : او را رئيس شهربانى من كشته است . فرمود با اجازه تو يا بدون اجازه ؟ گفت : بدون اجازهء من . فرمود : به فرزند خود اسماعيل برو سزاى اين مرد را بده اسماعيل با شمشير خارج شده او را كشت « 1 » . حماد گفت : مسمعى از معتب نقل كرد كه تمام آن شب را امام به سجده و قيام پرداخت در آخر شب شنيدم در سجده ميگويد : « اللهم انى أسألك بقوتك القويه و محالك الشديدة و بعزتك التى خلقك لها ذليل ان تصلّى على محمّد و آل محمّد و ان تأخذه الساعة الساعه » . به خدا هنوز سر از سجده برنداشته بود كه صداى ناله و شيون از خانه داود بلند شد . امام فرمود : من از خدا تقاضا كردم فرشته‌اى را فرستاد با حربه آهنى

هامش
( 1 ) در روايت ديگر امام ميفرمايد گناه بزرگى كردى كه مردى از اهل بهشت را كشتى او ميگويد : تو هم گناه بزرگى كردى كه دخترت را بفلان اموى ازدواج دادى فرمود : پيغمبر دخترش را بعثمان داد . در اين روايت رئيس شهربانى سيرافى را نام مىبرد وقتى ميخواهند او را بكشد فرياد مىزند مرا مأمور ميكنند بكشم حالا اجازه ميدهند قصاص شوم .