بچهها نماز بخوانند . امير المؤمنين دستور ميداد آنها را دفن ميكردند بعد از پيامبر و نماز بر آنها خوانده نمىشد ولى من بر اين پسر بچه نماز خواندم تا مردم مدينه نگويند اينها بر بچههاى خود نماز نمىخوانند .
كافى : محمّد بن حسن بن عماد گفت : پيش على بن جعفر بن محمّد پسر حضرت صادق نشسته بودم مدت دو سال بود گردش بودم و هر چه از برادرش موسى بن جعفر عليه السّلام شنيده بود ميگفت و من مىنوشتم . در اين موقع محمّد بن على پسر حضرت رضا داخل شد در مسجد پيامبر على بن جعفر با پاى برهنه بدون ردا از جاى حركت كرده باستقبال او رفت دستش را بوسيد و بسيار احترام نمود .
امام محمّد تقى به او گفت : عمو جان بنشين خدا ترا رحمت كند . گفت : آقاى من چگونه بنشينم با اينكه شما ايستادهايد . وقتى على بن جعفر بازگشت اصحاب او شروع بسرزنش نمودند ميگفتند شما عموى پدر او هستيد اين كارها را نسبت به او انجام ميدهى گفت ساكت باشيد با دست محاسن خود را گرفته گفت وقتى مرا با اين پيرى خدا شايسته امامت نداند و اين جوان را لايق امامت دانسته او را به اين مقام مفتخر نموده من منكر مقامش شوم به خدا پناه ميبرم از آنچه شما ميگوئيد من بندهى او هستم .
تهذيب - محمّد بن مسلم گفت خواستم وارد خيمهء حضرت صادق شوم ديدم با زنى صحبت مىكند لحظهاى صبر كردم فرمود وارد شو اين زن مادر اسماعيل است كه آمده من خيال ميكنم اينجا همان مكانى است كه سال اول او حج خود را از بين برد و خداوند آن حج را قبول نكرد .
من تصميم داشتم احرام ببندم گفتم آب داخل خيمه بگذاريد كنيزم رفت تا آب را داخل خيمه ببرد من كه وارد شدم ديدم مانعى براى همبستر شدن با كنيز نيست . با او همبستر شدم .
گفتم سرت را غسل بده ولى خوب خشك كن كه همسرم صاحب تو نفهمد
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 235
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٣٥