تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣

گفتم هدايت يافتيم جريان را توضيح دادم بعد مفضل عمر و ابا بصير را ديدم آنها خدمت موسى بن جعفر رفتند سخنان آن جناب را شنيده مسائلى سؤال كردند و بامامت ايشان يقين نمودند . گفت بعد دسته دسته مردم را ميفرستادم همه قطع بامامت موسى بن جعفر پيدا مىكردند مگر مثل عمار و دوستانش اما عبد اللَّه ديگر بازارش كساد مىشد و كسى پيش او نمىرفت . پرسيد چه شده كه كسى اينجا نمىآيد به او گفتند هشام بن سالم مردم را از شما برگردانده چند نفر را در مدينه مأمور كرده بود كه مرا بزنند . رجال كشى : علي بن جعفر پسر حضرت صادق گفت مردى كه گمان مىكنم از واقفى « 1 » مذهبان بود به من گفت برادرت موسى بن جعفر چه شد ؟ گفتم : از دنيا رفت گفت از كجا مىدانى ؟ گفتم اموالش را تقسيم كرديم و زنانش ازدواج كردند و امام بعد از او جانشينش شد . گفت امام بعد او كيست . گفتم پسرش على ( بن موسى الرضا ) گفت او چه شد ؟ گفتم از دنيا رفت . باز گفت از كجا ميدانى مرده است گفتم اموالش را تقسيم كرديم و زنانش ازدواج نمودند و جانشين او اكنون امام است . گفت جانشين او كيست ؟ گفتم پسرش ابو جعفر محمّد تقى گفت : تو با اين سن و مقامى كه دارى پدرت حضرت صادق بوده اين حرف را در باره پسر بچه‌اى ميزنى ؟ گفت تو يك شيطانى هستى . در اين موقع محاسن خود را گرفت و به طرف آسمان بلند كرده گفت چه مىتوان كرد وقتى خداوند او را لايق منصب امامت ميداند ولى مرا با اين محاسن و پيرى شايسته نمىداند . رجال كشى : حسين بن موسى بن جعفر گفت : من خدمت حضرت جواد در مدينه بودم . على بن جعفر ( پسر حضرت صادق ) نيز حضور داشت مرد عربى از

هامش
( 1 ) كسانى بودند كه بامامت حضرت رضا اعتقاد نداشتند و در موسى بن جعفر توقف كردند .