خانواده نمىآشاميم . از جاى حركت كرده رفتم با خود مىگفتم اينها به اين خانواده دروغ مىبندند .
وارد مسجد شدم ديدم گروهى از قريش و ديگران اجتماع كردهاند سلام كرده گفتم دانشمند ترين اين خانواده كيست ؟ گفتند : عبد اللَّه بن حسن گفتم پيش او رفتم چيزى بدستم نيامد . يكى از آن ميان سر بلند نموده گفت برو پيش جعفر بن محمّد او دانشمند اين خانواده است ولى بعضى از حاضرين او را سرزنش كردند .
با خود گفتم اول كه اينها مرا به عبد اللَّه بن حسن راهنمائى كردند بواسطه حسد بود گفتم منهم منظورم همان شخص بود رفتم بدر منزل آن جناب در زدم غلامى بيرون آمده گفت وارد شو برادر كلبى . از شنيدن اين سخن كه فهميده بود من كه هستم و مرا با نام و نشان اسم برد بوحشت افتادم با حالت اضطراب وارد شدم ديدم پير مردى روى جا نماز است بدون بالش و تشك .
پس از اينكه سلام كردم گفت كه هستى با خود گفتم سبحان اللَّه غلامش در خانه گفت داخل شو برادر كلبى حالا آقا خودش از من مىپرسد كه هستى گفتم : من كلبى هستم كه در علم نسبشناسى شهرت دارم با دست بر پيشانى خود زده گفت منحرفين از خدا دروغ گفتند و در گمراهى و زيان زيادى هستند .
فرمود : برادر كلبى
وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحاب الرَّس وَ قُرُوناً بَيْن ذلِك كَثِيراً
« 1 » ميتوانى نسبت و نژاد آنها را بيان كنى ؟ گفتم نه آقا فرمود نسب و نژاد خود را مىتوانى بگوئى ؟ گفتم آرى من فلانى پسر فلان و او پسر فلان كس است تا چند پشت را نام بردم فرمود بس است اين طور كه گفتى درست نيست . يكى از اجداد مرا نام برده گفت ميدانى او پسر كيست ؟ گفتم پسر فلان كس است . فرمود پسر فلان چوپان كرد است كه آن چوپان در كوههائى كه مربوط بفلان قبيله بود گوسفند ميچرانيد رفت پيش زن فلان كس كه در آن كوه گوسفند
هامش
( 1 ) سوره فرقان آيه 38 وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحاب الرَّس و گروه بسيارى ديگر بين آنها .