حسن ) . شهاب گفت : گواهى مىدهم كه منظورش همانها بود .
در رجال نجاشى ص 138 - مينويسد حضرت صادق عليه السّلام بسماعة بن مهران گفت : اگر برگردى به شهر خود ديگر پيش ما نخواهى آمد . سماعة در همان جا ماند در همان سال از دنيا رفت .
كافى ج 8 ص 212 - مفضل بن مزيد گفت : به حضرت صادق عليه السّلام در زمان عبد اللَّه بن على گفت اينها ( بنى عباس ) بين خودشان اختلاف افتاده .
فرمود : اين حرفها را رها كن از همان محلى كه روى كار آمدند ( ابو مسلم خراسانى كه از طرف خراسان آمد ) از همان ناحيه نيز ( هلاكوخان مىآيد ) و دودمان آنها را بر مىاندازد .
كافى - ج 7 ص 293 - اسماعيل بن عبد اللَّه قريشى گفت : مردى خدمت حضرت صادق عرض كرد :
يا ابن رسول اللَّه من در خواب ديدم مثل اينكه در خارج كوفه در يك محلى يك شبح از چوب يا يك آدم چوبى روى اسب چوبى نشسته و شمشيرش ميدرخشد من در خواب از ديدن او در ترس و لرز شدم .
امام عليه السّلام فرمود : تو مردى هستى كه ميخواهى يكنفر را در امور زندگى فريب دهى . از خدائى كه ترا آفريده و بعد ميميراند ميترسى .
آن مرد گفت : واقعا خدا به شما دانش داده و از سرچشمهء واقعى علم استفاده مينمائى . من جريان اين تعبيرى كه فرمودى بگويم :
يكى از همسايگانم پيش من آمد و باغ خود را براى فروش به من عرضه داشت . من تصميم گرفتم كه با قيمت خيلى كم آن باغ را بخرم چون كس ديگرى خريدار نداشت .
امام عليه السّلام فرمود : همسايه تو دوست ما است و از دشمن ما بيزارى ميجويد عرض كردم : آرى . بفرمائيد اگر ناصبى و دشمن شما بود صحيح بود من او را بفريبم ؟
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 131
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٣١