تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
پس از چند روز على بن يقطين نسبت به يكى از غلامان خود كه در كارهاى مخصوص از او استفاده مىنمود خشمگين شد و او را از خدمت مرخص كرد ، آن غلام كه از محبت و ارادت على بن يقطين به امام كاظم عليه السّلام اطلاع داشت و همواره از اموال و هدايايى كه على بن يقطين به نزد امام كاظم عليه السّلام آگاه بود ، به نزد هارون رفت و به او گفت كه على بن يقطين به امامت موسى بن جعفر عليه السّلام معتقد است و هرسال يك پنجم از اموال خود را برايش مىفرستد و جامه‌اى را كه خليفه به او بخشيد در فلان تاريخ براى امام فرستاد . هارون الرشيد بسيار خشمگين شد و گفت : در اين امر تحقيق خواهم كرد ، و اگر چنين بود كه تو گفتى جانش را خواهم ستاند . پس همان وقت به دنبال على بن يقطين فرستاد ، چون على بن يقطين به حضورش رسيد گفت : جامه‌اى را كه به تو بخشيدم چه كردى ؟ على بن يقطين گفت : اى امير المؤمنين ! جامه نزد من است ، آن را در يك صندوق معطّر قرار داده و صندوق را قفل كردم و از آن نگهدارى مىكنم ، بيشتر روزها كه صبح از خواب برمىخيزم صندوق را باز مىكنم و به آن نگاه مىكنم و متبرك مىشوم و آن را مىبوسم و به جاى خود باز مىگردانم ، و چون شب مىشود همان كار را مىكنم . هارون گفت : همين الآن آن را نزد من حاضر كن . على بن يقطين گفت : باشد . سپس يكى از خدمتكارانش را خواست و به وى گفت : به فلان اتاق از منزلم برو و كليد را بگير سپس فلان گنجينه را باز كن ، و صندوقى را كه در آن است سربسته و قفل شده به اينجا بياور . غلام رفت و طولى نكشيد كه به همراه صندوق سربسته بازگشت ، پس آن را نزد هارون قرار دادند ، او دستور داد كه قفلش را باز كنند ، چون صندوق را باز كردند و هارون ديد كه به همان حال سابق خود مانده و معطّر در آن صندوق قرار دارد ، خشم او فروكش كرد و به على بن يقطين گفت : آن را سرجاى خود بازگردان و با اطمينان خاطر دنبال كار خود برو و از اين به بعد حرف هيچ كس را در حقّ تو قبول نخواهم كرد . سپس فرمان داد جايزه‌اى گرانبها به خانه‌اش فرستاده شود ؛ همچنين دستور داد آن غلام خبرچين را هزار تازيانه بزنند و چون تعداد تازيانه‌ها به پانصد رسيد ، آن غلام هلاك شد .