تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
شيعيان پدرت در گمراهى به سر مىبرند ، آيا آنها را آگاه كنم و به سوى شما فرابخوانم در حالى كه شما از من تعهد گرفتى كه كتمان كنم و چيزى نگويم ؟ ! فرمود : هركه او را مطمئن و مورد اعتماد يافتى ، اين مسئله را با او در ميان بگذار و از او پيمان بگير كه در اين باره با احدى صحبت نكند ، و چنانچه راز را فاش سازد سر بريدن در كار خواهد بود ؛ و با دست خود به حلقش اشاره كرد . من از نزد او خارج شدم و ابو جعفر احول را ديدم ، گفت : چه شد ؟ گفتم : هدايت و رستگارى ؛ و داستان را برايش تعريف كردم . سپس زراره و ابو بصير را ديدم و آن دو بر حضرت وارد شدند و كلامش را شنيدند و از او سؤالاتى كردند و به امامت ايشان يقين كردند . آنگاه مردم را ديديم كه گروه‌گروه به سوى ايشان مىرفتند ، و هركه بر او وارد مىشد به امامت او يقين مىكرد و ايمان مىآورد ، مگر گروه عمّار ساباطى كه به ايشان ايمان نياوردند ؛ و كسى نزد عبد اللّه نمىرفت مگر عدّه‌اى اندك . * ابو القاسم جعفر بن محمد بن قولويه ، از محمد بن يعقوب ، از على بن ابراهيم ، از پدرش ، از رافعى نقل كرد كه گفته بود : عموزاده‌اى داشتم كه نامش حسن بن عبد اللّه بود ، او مردى زاهد و از پارساترين مردم زمان خويش بود ، از طرفى دستگاه حكومتى از او به خاطر كوشا بودن در امر دين و پارسايى حساب مىبردند ، و چه بسا اتفاق مىافتاد كه با حاكم وقت با امر به معروف و نهى از منكر برخورد كند و او را خشمگين سازد ولى به خاطر پارسايى وى او را تحمل مىكرد . وضعيت وى به همين منوال ادامه داشت تا اينكه روزى وارد مسجد شد و ابو الحسن امام كاظم عليه السّلام در آنجا بود ، حضرت به او اشاره كرد و او به نزد ايشان رفت ، حضرت به او فرمود : اى ابا على ! از رفتار و سيرت تو خرسند و خوشحالم ، ولى تو شناخت ندارى ، پس به دنبال معرفت باش و آن را بجوى . حسن بن عبد اللّه گفت : جانم به قربانت ! شناخت چيست ؟ حضرت فرمود : برو فقه بياموز و در پى حديث باش . گفت : از چه‌كسى فرابگيرم ؟ حضرت فرمود : از فقهاى مدينه ؛ سپس حديث را بر من