تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 504

مساهمون:

ص٥٠٤
عرضه كن . راوى مىگويد : حسن بن عبد اللّه رفت و يادداشت نمود سپس آمد و آنچه را نوشته بود براى حضرت خواند ؛ حضرت تمام آن را باطل كرد ، سپس به او فرمود : برو شناخت پيدا كن . اين مرد كه به امر دين اهتمام بسيارى داشت از آن پس مترصّد امام كاظم عليه السّلام بود تا اينكه حضرت براى سرزدن به يكى از زمين‌هاى خود خارج شد ، حسن بن عبد اللّه در ميان راه با او برخورد نمود و عرض كرد : جانم فدايت ! من در نزد خداوند از تو شكايت خواهم كرد ، آنچه كه معرفت آن بر من واجب است برايم بازگو . راوى گفت : امام كاظم عليه السّلام او را از ماجراى امير مؤمنان عليه السّلام و امامت و حقّ وى و امورى كه براى او واجب مىشود ، و امامت امام حسن و حسين و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد مطلّع فرمود و سپس ساكت شد . آن مرد گفت : جانم به قربانت ! اكنون امام كيست ؟ حضرت فرمود : اگر بگويم ، قبول مىكنى ؟ گفت : آرى . حضرت فرمود : امام من هستم . حسن بن عبد اللّه پرسيد : آيا نشانه‌اى دال بر امامت تو هست ؟ حضرت فرمود : برو به آن درخت - و به درخت ام غيلان اشاره كرد - و به آن بگو : موسى بن جعفر مىگويد : نزديك بيا . حسن بن عبد اللّه گفت : چون نزد آن درخت رفتم به خدا سوگند ديدم كه زمين را مىشكافت و جلو مىآمد تا اينكه پيش او ايستاد . سپس حضرت به آن اشاره كرد كه برگردد ، و درخت برگشت . پس حسن بن عبد اللّه به امامت حضرت كاظم عليه السّلام اقرار كرد و از آن به بعد سكوت پيشه كرد و به عبادت خود پرداخت ، و از آن وقت كسى او را نديد كه لب به سخن بازكند . * احمد بن مهران ، از محمد بن على ، از ابى بصير نقل كرده است كه گفته بود : به امام كاظم عليه السّلام عرض كردم : جانم به قربانت ! نشانه‌هاى امام چيست ؟