آن حضرت پرسيده و پاسخهاى آنها را روايت كرده است .
و اخبار و روايات در اين باب بسيار زياد است كه بيان همهء آنها با سبك و شيوهء كتاب سازگار نيست .
باب در بيان برخى از نشانهها و آيات و معجزات امام كاظم عليه السّلام
* ابو القاسم جعفر بن محمد بن قولويه ، از محمد بن يعقوب كلينى ، از محمد بن يحيى ، از احمد بن عيسى ، از ابى يحيى واسطى ، از هشام بن سالم روايت كرده است كه گفت : پس از وفات امام صادق عليه السّلام من و محمد بن نعمان صاحب طاق در مدينه بوديم ، مردم بر امامت عبد اللّه بن جعفر پس از پدرش ( امام صادق عليه السّلام ) متفق القول بودند ، پس بر او وارد شديم - در حالى كه مردم نزد او جمع شده بودند - و از او در بارهء حدّ نصاب زكات سؤال كرديم . عبد اللّه بن جعفر پاسخ داد : در دويست درهم ، پنج درهم زكات واجب مىشود .
پس به او گفتيم : در صد درهم چقدر ؟ گفت : دو درهم و نصفى . گفتيم : به خدا سوگند كه مرجئه اين را نمىگويند . گفت : به خدا كه من نمىدانم نظر مرجئه در اين باره چيست .
من و ابو جعفر احول از آنجا خارج شديم و نمىدانستيم به كجا روى آوريم ، پس در يكى از كوچههاى مدينه نشستيم و گريه مىكرديم ، نمىدانستيم به كدامين سوى برويم و به كجا پناه بياوريم ، آيا نزد مرجئه برويم يا قدريّه يا معتزله يا زيديّه يا نزد خوارج . در همان حال پيرمردى را ديدم كه به من اشاره مىكرد و حال آنكه من او را نمىشناختم ، پس ترسيدم مبادا از جاسوسان ابو جعفر منصور باشد زيرا كه او در مدينه جاسوسانى گمارده بود تا هركه را كه مردم پس از امام صادق عليه السّلام گرد وى بيايند دستگير كند و گردن بزند ، از اين رو ترسيدم كه اين پيرمرد يكى از آن جاسوسان باشد . به احول گفتم : از من دور شو و به كنارى برو زيرا كه من بر خود و بر تو در هراسم ، و اين مرد تنها مرا مىطلبد و در پى تو نيست ، پس از من دور شو و خودت را به هلاكت نيانداز . احول از من كناره گرفت و دور شد .