زيرا بنابر آنچه گذشت در همهء زمانها و ادوار وجود معصوم امرى واجب و اجتنابناپذير است .
و مردم آنقدر از آيات و نشانههاى الهى كه به دست ايشان ظاهر شده نقل كردند كه بر امامت و برحق بودن ايشان و باطل بودن هركس براى غير او ادّعاى امامت كند ، دلالت دارد .
از جملهء اين روايتها ماجراى آن حضرت با منصور كه ناقلان اخبار و آثار آن را نقل مىكنند . مىگويند : روزى منصور به ربيع دستور داد كه امام صادق عليه السّلام را نزد خويش احضار كند ، ربيع آن حضرت را احضار كرد و چون چشم منصور به ايشان افتاد گفت :
خداوند مرا بكشد اگر تو را نكشم ، آيا به حكومت و سلطنت من كافر شدى و بر عليه من توطئه مىكنى ؟
حضرت ابو عبد اللّه عليه السّلام به او فرمود : به خدا سوگند من چنين نكردم و چنين قصدى نداشتم ، و اگر چنين چيزى به گوش تو رسيده ، بدان كه آن كس كه به تو گزارش داده دروغگو است ؛ و چنانچه من چنين كارى كردم ، يوسف نيز مورد ظلم واقع شد و گذشت كرد ، و ايّوب مبتلا شد و صبر پيشه كرد ، و به سليمان نعمت فراوان داده شد و او سپاسگزارى كرد ؛ و اينان پيغمبران خدايند و نسب تو به آنان باز مىگردد .
م نصور به او گفت : بيا بالا همين جا . چون حضرت بالا رفت و نشست منصور گفت :
فلان كس فرزند فلانى اين خبر را به من داد .
حضرت فرمود : اى امير المؤمنين ! او را احضار كن تا در پيش روى من اظهارات خود را بگويد .
پس آن مرد را احضار كردند ، منصور به او گفت : آيا تو شنيدى آنچه را كه از جعفر نقل كردى ؟
مرد گفت : آرى .
امام صادق عليه السّلام فرمود : او را قسم بده . منصور به آن مرد گفت : قسم مىخورى ؟ مرد گفت : آرى . سپس شروع كرد به قسم خوردن .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 470
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٤٧٠