تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
عبيد اللّه بن عفيف ازدى - كه از شيعيان امير مؤمنان عليه السّلام بود - از جا برخاست و گفت : اى دشمن خدا ! دروغگو تو و پدرت هستى و آن كس كه تو را فرمانروا قرار داده و پدرش ، اى پسر مرجانه ! آيا پسران پيغمبران را مىكشى و بر بالاى منبر در مقام صدّيقين جاى مىگيرى ؟ ابن زياد گفت : او را بياوريد ، چون مأموران او را گرفتند شعار قبيلهء ازد را سر داد ، پس هفتصد نفر از مردان قبيله جمع شدند و او را از دست مأموران آزاد كردند . چون شب شد ابن زياد عدّه‌اى را در پى او فرستاد ، آنان او را از خانه‌اش بيرون آورده و گردن زدند و در محلى به نام « سبخه » به دار آويختند . چون صبح شد عبيد اللّه بن زياد سر حسين عليه السّلام را فرستاد و در تمام كوچه‌ها و خيابان‌هاى كوفه و در ميان همهء قبايل گرداندند . از زيد بن ارقم روايت شده است كه : سر حسين عليه السّلام را بر بالاى نيزه از نزديكى من عبور دادند ، چون به كنار من رسيد شنيدم كه اين آيه را تلاوت مىكرد
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً
« 1 » ، به خدا سوگند موى بدنم راست شد ، پس او را مخاطب قرار دادم و گفتم : به خدا سوگند كه سر تو اى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عجيب‌تر و عجيب‌تر است . چون مأموران از گرداندن سر مبارك در كوفه فارغ شدند آن را به درب قصر بازگرداندند ، پس ابن زياد آن را به زحر بن قيس داد و سرهاى ياران آن حضرت را نيز تسليم او كرد و او را به سوى يزيد بن معاويه - كه لعنت‌هاى خدا و لعنت‌هاى لعن‌كنندگان در آسمان‌ها و زمين بر او باد - روانه كرد ، و ابو بردة بن عوف ازدى و طارق بن ابى ظبيان و گروهى از اهل كوفه را همراه وى فرستاد تا اينكه در دمشق سرها را بر يزيد وارد كردند .

[ در مجلس يزيد ]

عبيد اللّه بن ربيعهء حميرى مىگويد : من نزد يزيد بن معاويه در دمشق بودم كه زحر بن
هامش
( 1 ) . سورهء كهف : 9 . « آيا گمان داشتى كه اهل كهف و قيم از آيات و نشانه‌هاى عجيب و شگفت‌انگيز ما بودند ؟ » .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 419 | الشيخ المفيد / موسوى كرمانى