تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
خويشاوندى وجود داشت اينچنين با شما رفتار نمىكرد و شما را با اين حالت نمىفرستاد . فاطمه دختر حسين عليه السّلام مىگويد : چون پيش روى يزيد نشستيم دلش به حال ما سوخت ، در اين ميان مردى سرخ‌روى از اهل شام از جا برخاست و گفت : اى امير المؤمنين ! اين كنيز را به من ببخش - و مقصودش من بودم - . چون من زيبا روى بودم ترسيدم و گمان كردم كه اين كار براى آنان روا است ؛ پس به لباس عمه‌ام زينب عليها السّلام چنگ زدم و او مىدانست چنين كارى شدنى نيست . پس عمه‌ام به مرد شامى گفت : به خدا سوگند دروغ گفتى و تو پست و فرومايه‌اى ، به خدا سوگند اين كار نه از دست تو و نه از دست او برنمىآيد . يزيد خشمگين شد و گفت : دروغ گفتى ، اين كار دست من است و اگر بخواهم ، مىتوانم آن را انجام دهم . زينب عليها السّلام گفت : نه به خدا سوگند كه خداوند چنين اختيارى را به تو نداده است ، مگر اينكه از دين ما خارج شوى و به دين ديگرى بگروى . يزيد از شدت خشم برآشفته شد و گفت : با من اينچنين سخن مىگويى ؟ ! بلكه اين پدر و برادر تو هستند كه از دين خارج شدند . زينب عليها السّلام گفت : تو و پدرت و جدّت - اگر مسلمان باشى - با دين خدا و دين پدرم و دين برادرم هدايت شده‌اى . يزيد گفت : دورغ گفتى اى دشمن خدا . زينب عليها السّلام به او گفت : تو اميرى ، ظالمانه دشنام مىدهى و با زور و سلطان خود غالب مىشوى . گويى يزيد خجالت كشيد و ساكت شد . آن مرد شامى بار ديگر به يزيد گفت : اين دخترك را به من ببخش . پس يزيد به او گفت : برو و گم‌شو ، خداوند تو را هلاك كند . آنگاه يزيد دستور داد زنان در يك منزلى جداگانه به همراه برادر خويش على بن