تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
زينب عليها السّلام فرياد زد و گريه كرد و به او گفت : به خدا سوگند تو بزرگ مرا كشتى ، و خاندانم را از بين بردى ، و شاخه‌ام را بريدى ، و ريشه‌ام را بركندى ؛ حال اگر اين كار جانت را شفا بخشيد ، پس شفا يافتى . ابن زياد گفت : اين زن سجع‌گو است ، به جانم قسم پدرش سجع‌گو و شاعر بوده است . زينب عليها السّلام گفت : زن را با سجع گفتن چه كار ؟ و من هيچگونه رغبتى به سجع گفتن ندارم ، بلكه آنچه گفتم از تراوش سينه‌ام بود . سپس على بن الحسين عليه السّلام را نزد ابن زياد آوردند ، از او پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : منم على بن الحسين عليه السّلام . ابن زياد گفت : مگر خداوند على بن الحسين عليه السّلام را نكشت ؟ حضرت فرمود : برادرى داشتم كه على نام داشت كه مردم او را كشتند . ابن زياد گفت : بلكه خداوند او را كشت . على بن الحسين عليه السّلام فرمود : خداوند جان‌ها را به هنگام مرگشان باز مىستاند . ابن زياد خشمگين شد و گفت : آيا جرأت پاسخ گفتن و توانايى بازگرداندن كلام را دارى ؟ او را ببريد و گردن بزنيد . زينب عليها السّلام عمهء آن حضرت به او چسبيد و گفت : اى ابن زياد ! آنچه خون از ما ريخته‌اى ، بس است ؛ و دست به گردن على بن الحسين عليه السّلام انداخت و گفت : به خدا سوگند از او جدا نخواهم شد ، اگر او را بكشى پس مرا نيز همراه او بكش . ابن زياد براى مدتى به زينب عليها السّلام نگاه كرد و سپس گفت : رابطهء رحم و خويشى بسى عجيب است ، به خدا سوگند گمان مىكنم كه دوست داشت من وى را به همراه او بكشم ؛ او را به حال خود واگذاريد زيرا همان بيمارى كه دارد برايش بس است . آنگاه عبيد اللّه بن زياد از مجلس خود برخاست و از قصر بيرون آمد و وارد مسجد شد و بر منبر بالا رفت و گفت : حمد و سپاس از آن خداوندى است كه حق و اهل آن را پيروز گرداند و اميرمؤمنان يزيد و حزب وى را يارى داده و دروغگو و پسر دروغگو و پيروانش را كشت .