مىديدم كه با لشكريان عمر بن سعد بر سر لباسى كه بر تن داشت درگير مىشد تا اينكه مغلوب آنان مىشد و لباسش را از او مىگرفتند . آنگاه على بن الحسين عليه السّلام را ديديم كه بر رختخواب دراز كشيده و به شدت بيمار بود ؛ گروهى از پيادگان كه همراه شمر بودند به او گفتند : آيا اين بيمار را بكشيم ؟ گفتم : سبحان اللّه ! مگر بچهها را هم مىكشند ؟ او كودكى بيش نيست و بيمارى براى او بس است . پس همچنان با آنان صحبت مىكردم تا اينكه آنان را از او منصرف كردم .
چون عمر بن سعد آمد زنان بر او فرياد زدند و گريستند پس به يارانش گفت : هيچيك از شما وارد خيمههاى اين زنان نشود و كسى متعرض اين نوجوان بيمار نگردد . زنان از او خواستند هرآنچه را كه از آنان گرفتند به آنان بازگرداند تا كه خود را بپوشانند . عمر بن سعد گفت : هركسى چيزى از اين زنان گرفته آن را باز گرداند ، امّا به خدا سوگند هيچ كدام از آنان چيزى را باز نگرداندند .
پس عدّهاى از همراهان خود را بر سر خيمههاى زنان و خيمهء على بن الحسين عليه السّلام گمارد و گفت : مواظب اينان باشيد و نگذاريد كسى از آنان بيرون برود و نسبت به آنان بدرفتارى نكنيد .
سپس فرياد زد : چه كسى داوطلب مىشود بدن حسين عليه السّلام را با اسبش لگدكوب كند ؟
ده نفر براى اين كار داوطلب شدند از جمله اسحاق بن حيوة و اخنس بن مرثد ، آنان بدن حسين عليه السّلام را زير سم اسبهايشان قرار دادند و پشت آن حضرت را شكستند .
عمر بن سعد در همان روز - روز عاشورا - سر حسين عليه السّلام را به همراه خولى بن يزيد اصبحى و حميد بن مسلم ازدى به سوى عبيد اللّه بن زياد روانه كرد و دستور داد سرهاى بقيهء ياران و خاندان آن حضرت كه تعداد آنها هفتاد و دو سر بود تميز كردند سپس آنها را به همراه شمر بن ذىالجوشن ، قيس بن اشعث و عمرو بن حجّاج روانه كرد ، آنان سرها را نزد عبيد اللّه بن زياد بردند .
عمر بن سعد باقيماندهء آن روز و روز بعد را تا هنگام ظهر در همان جا ماند ، آنگاه دستور حركت را صادر كرد و خود به همراه دختران و خواهران حسين و زنان و كودكان
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 415
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٤١٥