به خدا سوگند اميدوارم كه به حمد اللّه و لطف او خيرخواهترين خلق خدا براى خلق او باشم و شب را به صبح نرسانده باشم در حالى كه كينهء مسلمانى را به دل گرفته يا شرّى و يا نيرنگى در مورد كسى داشته باشم .
بدانيد كه آنچه باعث جمع شدن و گردهم آمدن مىشود اگرچه شما از آن بيزار باشيد براى شما بهتر است از چيزى كه سبب تشتت و جدايى شما مىشود اگرچه آن را دوست داشته باشيد . آگاه باشيد كه آنچه را كه من براى شما در نظر دارم بهتر است از آنچه شما براى خود در نظر مىگيريد .
پس از دستور من سرپيچى نكنيد و نظر و رأى مرا رد نكنيد ، خداوند من و شما را بيامرزد و به آنچه كه در آن محبت و خشنودى او است راهنمايى كند .
( راوى گفت ) : پس مردم به يكديگر نگاه كردند و گفتند : مقصودش از اين كلام چيست ؟
گفتند : به خدا سوگند ما گمان مىكنيم كه او مىخواهد با معاويه صلح كند و امر خلافت را به او واگذارد .
ديگران گفتند : به خدا سوگند كه اين مرد كافر شد .
[ جسارت نمودن مردم به امام عليه السّلام ]
آنگاه به خيمهء آن حضرت حمله كرده و هر آنچه در آن بود به غارت بردند تا جايى كه سجادهء آن حضرت را از زير پايش كشيدند و بردند . آنگاه عبد الرحمن بن عبد اللّه جعال ازدى به طرف حضرت حملهور شد و رداى ايشان را از روى دوشش كشيد ، حضرت از جايش تكان نخورد و در حالى كه شمشير را به گردن آويزان كرده بود ، بدون عبا حالت نشستن را حفظ كرد .
سپس فرمود اسبش را بياورند ، پس سوار آن شد و گروهى از شيعيان و خواص ايشان گرد او حلقه زدند و هركسى را كه قصد آزار آن حضرت داشت منع كردند .
امام عليه السّلام فرمود : قبيلههاى ربيعه و همدان را نزد من بياوريد .