گفت : آنچه كه به تو مىگويم به خاطر داشته باش كه به خدا سوگند آنچه كه امير مؤمنان عليه السّلام به من خبر داده اتفاق خواهد افتاد ، و مردى را بگيرند و به قتل برسانند و در ميان دو كنگره از كنگرههاى اين مسجد به دار بكشند .
گفتم : تو از غيب براى من مىگويى .
گفت : اين سخن را شخص امين و مورد وثوق ، على بن ابى طالب عليه السّلام به من فرموده است .
ابو العاليه گفت : هفتهاى بر ما نگذشت كه مزرّع را گرفتند و به قتل رساندند و ميان دو كنگره به دار كشيدند .
گفت : حديث سومى را نيز به من گفته بود كه آن را فراموش كردم .
فصل [ شهادت كميل بن زياد به دست حجّاج ]
و از آن جمله آنچه جرير از مغيره روايت كرده مىگويد : وقتى كه حجّاج به ولايت رسيد ، به دنبال كميل بن زياد فرستاد ، كميل از او گريخت .
حجّاج قوم كميل را از دريافت حقوق خود محروم گرداند ، چون كميل اين را شنيد گفت : من پيرمرد كهنسالى هستم كه عمرم به پايان رسيده است ، شايسته نيست كه خويشانم را از حقوق خود بىبهره سازم .
پس بيرون آمد و خود را به دست حجّاج سپرد ، چون حجّاج او را ديد به او گفت : من دوست داشتم كه بر تو راهى بيابم .
كميل به او گفت : دندانهايت را بر من تيز مكن و مرا مترسان كه به خدا سوگند از عمرم چيزى نمانده است جز مانند باقيماندهء غبار ، پس هرچه مىخواهى بكن كه وعدهگاه نزد خدا است و پس از قتل ، محاسبه وجود دارد ، و به تحقيق كه امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السّلام به من خبر داده كه تو مرا به قتل خواهى رساند .
حجّاج به او گفت : پس بنابراين حجت بر تو تمام است .