محاسنت از آن خضاب شود همانگونه كه پيش از اين به ما گفتهاى .
چون امير مؤمنان عليه السّلام گفتههاى او را شنيد صدا زد كه : اى جويريه ! پيش آى تا ماجرايت را بر تو بگويم .
وقتى جويريه پيش آمد امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : و تو را - سوگند به آن كه جانم در دست او است - نزد آن ستمگر حرامزاده ببرند و او دست و پاى تو را قطع كند سپس در زير درخت خرماى شخص كافرى به دار بكشد .
روزگار بر اين ماجرا گذشت تا اينكه زياد در ايام حكومت معاويه به ولايت رسيد ، آنگاه دست و پاى جويريه را قطع كرد سپس او را بر درخت خرماى ابن مكعبر به دار كشيد و تنهء آن درخت بلند بود و او در زير آن قرار داشت .
و از آن جمله آنچه روايت كردهاند كه : ميثم تمّار غلام زنى از بنى اسد بود ، آنگاه امير مؤمنان عليه السّلام او را از وى خريد و آزاد كرد و به او فرمود : نام تو چيست ؟ گفت : سالم .
فرمود : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به من خبر داده است كه نامى كه پدرت در عجم بر تو نهاده ميثم مىباشد . گفت : خداوند و رسولش راست فرمودند و تو نيز راست فرمودى اى امير مؤمنان ، به خدا سوگند كه آن نام من است . فرمود : پس به همان نامت كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر تو نهاده بازگرد و سالم را ترك كن . پس به نام ميثم برگشت و ابو سالم را كنيهء خود قرار داد .
روزى على عليه السّلام به او فرمود : تو را پس از من بگيرند و به دار كشند و با حربهاى بزنند ، و چون روز سوم شود از بينى و دهان تو خون جارى شود و محاسنت را خضاب كند پس منتظر آن خضاب باش ، و تو يكى از ده نفرى خواهى بود كه بر درب خانهء عمرو بن حريث به دار كشيده شوى و چوب تو از همه كوتاهتر است و تو به محل تطهير از همه نزديكتر هستى ، اكنون برو تا درخت خرمايى را كه بر آن به دار آويخته خواهى شد به تو بنمايانم ؛ و آن را به او نشان داد .
پس ميثم نزد آن درخت مىآمد و نماز مىگزارد و مىگفت : چه درخت با بركتى هستى ، من براى تو آفريده شدم و تو براى من تغذيه شدى ، و همچنان با آن پيمان مىبست
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 280
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٨٠