پروردگارش و عهدى از پيامبرش مىباشد ؛ خدايا ! من با تو پيمانى مىبندم كه در روز قيامت مرا بر آن بازخواست كنى ، اگر ديدم كه آن گروه از نهر گذشته بودند اولين كسى باشم كه با او بجنگم و نخستين فردى باشم كه تير را در ميان چشمان او بنشاند ؛ و اگر آن گروه نگذشته بودند بر پيكار و ستيز پايدار بمانم .
پس به صفها روان شديم و پرچمها و بارها را همانگونه كه بودند يافتيم . امير مؤمنان عليه السّلام مرا از پشت سر گرفت و راند سپس فرمود : اى برادر ازد ! آيا كار بر تو روشن شد ؟ گفتم : آرى اى امير مؤمنان . فرمود : قصد دشمنت كن ؛ پس مردى را كشتم سپس ديگرى را نيز به قتل رساندم ، سپس با يك نفر ديگر درگير شدم و ضربهاى به او مىزدم و او نيز ضربهاى به من مىزد تا اينكه با هم به زمين افتاديم ، آنگاه يارانم مرا برداشتند و زمانى به هوش آمدم كه افراد از جنگ فارغ شده بودند .
و اين حديثى است مشهور كه ميان ناقلان آثار شيوع دارد ، و آن مرد خود در زمان امير مؤمنان عليه السّلام و پس از او خبر داد و هيچ كس او را رد نكرد و در راستگويىاش ترديدى نداشت . و در اين ماجرا خبر دادن از غيب و آشكار ساختن علم ضماير و شناخت آنچه در درونها است ، و اين نشانه دربارهء امير مؤمنان عليه السّلام روشن و واضح است و هيچ چيزى با آن برابرى نكند جز آنچه با آن برابرى كند در مضمون از معجزات بزرگ و براهين محكم .
فصل [ آگاهى حضرت از شهادت خود ]
و از آن جمله آنچه كه روايات در آن به تواتر رسيدند در آگاهى داشتن امير مؤمنان عليه السّلام از مرگ خود پيش از وفاتش بوده است ، و نيز خبر دادن از اينكه او با شهادت از دنيا مىرود با ضربهاى كه بر سرش مىخورد و خون آن محاسنش را رنگين مىسازد ؛ و ماجرا همانگونه شد كه فرمود .
و از جمله عبارتهايى كه راويان نقل كردهاند اين است كه امير مؤمنان عليه السّلام در اين باره فرمود : به خدا سوگند كه اين از اين رنگين شود ؛ و دستش را بر سر و محاسنش نهاد .