و جنگيدن در ركاب تو تا زمانى كه بميرم يا خداوند پيروزى را از آن تو گرداند . پس به او فرمود : نام تو چيست ؟ گفت : اويس . فرمود : آيا تو اويس قرنى هستى ؟ گفت : آرى .
فرمود : اللّه اكبر ، حبيب من رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به من خبر داد كه من از امّت او مردى را درك خواهم كرد كه به وى اويس قرنى گويند كه از حزب خداوند و رسولش مىباشد و مرگش به شهادت است و مردمى به تعداد قبيلههاى ربيعه و مضر مورد شفاعت او قرار گيرند . ابن عباس گفت : آنگاه آسوده خاطر شدم .
و از جمله فرمودهء او عليه السّلام در زمانى كه اهل شام قرآنها را بلند كردند و عدّهاى از اصحابش به شك افتادند و به سازش روى آوردند و او را نيز بدان فراخواندند : واى بر شما ! اين فريب است و اين گروه قرآن را نمىخواهند زيرا كه اينان اهل قرآن نيستند ، پس از خدا بترسيد و در پى بينش خودتان در ستيز با ايشان برويد كه اگر چنين نكنيد راهها بر شما پراكنده شود و پشيمان گرديد در آن هنگام كه پشيمانى به شما سودى نرساند .
پس ماجرا آنگونه شد كه فرمود و آن گروه پس از ماجراى داورى كفر ورزيدند و از كوتاهى خود در پاسخگويى وى پشيمان شدند و راهها بر ايشان پراكنده شد و فرجامشان به نابودى ختم گرديد .
همچنين امير مؤمنان عليه السّلام در حالى كه عازم نبرد با خوارج بود ، فرمود : اگر نمىهراسيدم كه شما تكيهزده و كار را رها كنيد ، شما را آگاه مىساختم از آنچه كه خداوند بر زبان پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جارى ساخت دربارهء كسى كه با شناخت و معرفت نسبت به گمراهى ايشان با آنان بجنگد ، و همانا كه در ميان ايشان مرد كوتاهدستى وجود دارد كه پستانى همچون پستان زنان دارد ؛ آنها بدترين خلق و مخلوقات هستند و كشندهء آنها از نظر وسيله نزديكترين فرد به خداوند است . و مخدج در ميان آن گروه شناخته شده نبود و چون به هلاكت رسيدند امير مؤمنان عليه السّلام در ميان كشتهشدگان در پى او مىگشت و مىفرمود : به خدا سوگند نه دروغ گفتم و نه به من دروغ گفته شده است ؛ تا اينكه در ميان گروه پيدا شد . آنگاه پيراهنش دريده شد و بر كتف او غدّهاى چون پستان زن وجود داشت كه موهايى بر آن روييده بود به طورى كه اگر موها كشيده مىشدند كتفش به همراه آنها
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 275
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٧٥