فرمود : عمر دانست كه سعد و عبد الرحمن و عثمان در رأى اختلاف نمىكنند و با هركدام از آنها بيعت شود ، آن دو نفر ديگر با وى خواهند بود ، پس دستور كشتن مخالفانشان را داد و هيچ باك و انديشهاى ندارد كه طلحه را بكشد پس از آنكه من و زبير را كشته باشد . به خدا سوگند اگر عمر زنده ماند ، بدانديشى او را نسبت به ما در گذشته و حال خواهم شناساند ؛ و اگر مرد ، آن روزى كه حكم آخر در آن خواهد بود ، مرا با او گرد هم خواهد آورد .
فصل [ در بيان سخن آن حضرت با عبد الرحمن در مورد بيعتش با عثمان ]
عمرو بن سعيد از حنش كنانى روايت كرده مىگويد : وقتى كه عبد الرحمن در روز دار ( پس از شورا ) با عثمان دست بيعت داد ، امير مؤمنان عليه السّلام به او فرمود : خويشى تو را تحريك كرد و به آنچه كه انجام دادى واداشت ، خداوند عطر منشم « 1 » را در ميان شما زند .
فصل [ در بيان سخنان امير مؤمنان عليه السلام در رحبه در مورد خلافت به نقل از ابن عباس ]
* گروهى از اهل نقل به روشهاى گوناگون از ابن عباس روايت كردند كه مىگويد :
من در رحبه نزد امير مؤمنان عليه السّلام بودم پس صحبت از خلافت شد و پيشى گرفتن آنان كه بر او در اين زمينه سبقت گرفتند ، آنگاه آهى كشيد سپس فرمود : به خدا سوگند كه پسر ابو قحافه آن را به تن خود كرد در حالى كه مىدانست جايگاه من نسبت به آن همچون ميلهء ميان آسياب است ؛ سيل از من سرازير است و پرنده به من نمىرسد امّا من آن جامه را بركندم و پنهان ساختم و مىانديشيدم كه آيا با دست بريده يورش ببرم ؟ يا اينكه بر تاريكى بىروزنهاى بردبارى نمايم ؟ بزرگسال در آن سست و ناتوان و خردسال در آن پير و سالخورده گردد ، و مؤمن در آن سختى كشد تا اينكه پروردگارش را ملاقات نمايد ؛
هامش
( 1 ) . منشم : نام زن عطرفروشى است كه در مكه بود و قبيلهء خزاعه و ديگران هرگاه قصد پيكار داشتند خود را با عطر او معطّر مىكردند ، و هرگاه چنين مىكردند كشتهها در ميان آنها زياد مىشدند و از اينرو آن را شوم دانستند .