تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
آنان برخاستند در حالى كه مىگريستند و از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مأيوس شده بودند . چون از نزد آن حضرت خارج شدند فرمود : برادرم على بن ابى طالب و عمويم را بر من بازگردانيد . پس به كسانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آنان را احضار فرموده بودند ، اطلاع دادند و ايشان حاضر شدند ، چون مجلس آرام گرفت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : اى عباس ! اى عموى رسول خدا ! آيا وصيت مرا مىپذيرى و به وعده‌ام وفا مىكنى و دينم را از جانب من ادا مىكنى ؟ عباس گفت : اى رسول خدا ! عموى تو پيرمردى است كهن‌سال و داراى عيال بسيارى است و تو از حيث سخاوت و كرامت با باد رقابت مىكنى و وعده‌هايى دارى كه عموى تو از انجام آنها ناتوان است . پس رو به امير مؤمنان عليه السّلام كرد و به او فرمود : برادرم ! آيا وصيت مرا مىپذيرى و به وعده‌ام وفا مىكنى و دينم را از جانب من ادا مىكنى و كار اهل بيتم را بعد از من عهده‌دار مىشوى ؟ فرمود : آرى يا رسول اللّه . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود : نزديك من آى . پس به او نزديك شد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را در آغوش گرفت ، سپس انگشترش را از دستش بيرون آورد و به او فرمود : اين را بگير و در دستت بگذار ، آنگاه شمشير و زره و تمام لباس جنگش را طلب كرد و آنها را به وى داد ، سپس دستمالى را طلب كرد كه وقتى سلاح دربر مىكرد و به جنگ مىرفت آن را بر شكم خود مىبست ، چون آن را برايش آوردند به امير مؤمنان عليه السّلام داد و به او فرمود : بر نام خدا برو به سوى خانه‌ات .

[ وصيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به امير مؤمنان عليه السّلام ]

چون فرداى آن روز شد مردم از ديدار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منع شدند و بيمارى او شدت يافت ، و امير مؤمنان عليه السّلام جز براى ضرورت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ترك نمىكرد ، پس على عليه السّلام براى انجام برخى از كارهايش رفته بود و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به هوش آمد و سراغ على عليه السّلام را