ابو بكر گفت : من رفته بودم سپس بازگشتم تا با تو تجديد عهد كنم .
عمر گفت : اى رسول خدا ! من خارج نشدم چون دوست ندارم كه از سواران دربارهء شما جويا شوم .
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : به لشكر اسامه ملحق شويد ، به لشكر اسامه ملحق شويد ؛ و آن را سه مرتبه تكرار كرد ، آنگاه از فرط خستگى و ناراحتى از هوش رفت و مدتى بيهوش بود ، مسلمانان گريستند و شيون و زارى همسران و فرزندانش و زنان مسلمان و هركه در آنجا حاضر بود بلند شد .
آنگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به هوش آمد و به آنان نگريست و فرمود : براى من دوات و استخوان كتف بياوريد تا نوشتهاى براى شما بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد . سپس از هوش رفت .
يكى از افراد حاضر در مجلس برخاست و در پى دوات و استخوان كتف رفت ، عمر به او گفت : برگرد ، او هذيان مىگويد ! ! ! آن شخص بازگشت .
سپس كسانى كه نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر بودند بر كوتاهى خود در حاضر كردن دوات و استخوان كتف پشيمان شدند و همديگر را ملامت كردند و گفتند : انا للّه و انا اليه راجعون ما از مخالفت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىهراسيم .
چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به هوش آمد يكى از آنان گفت : اى پيامبر خدا ! آيا مىخواهى دوات و استخوان كتف بياورم ؟
فرمود : آيا پس از آنچه كه گفتيد ؟ ! نه ، امّا من به شما سفارش مىكنم كه با اهل بيتم به نيكى رفتار نماييد . سپس روى خود را از افراد برگرداند و آنان برخاستند و تنها عباس و فضل و على بن ابى طالب عليه السّلام و اهل بيتش ماندند .
عباس به او گفت : اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اگر اين امر پس از شما در ما مستقر خواهد بود ، به ما بشارت و مژده بده ؛ و اگر مىدانى كه در رابطه با آن بر ما غلبه خواهند كرد ، ما را سفارش فرما .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : شما پس از من مستضعف خواهيد بود . و ساكت شد .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١٦٧