پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرستاده بود ، و او از رازهاى آن حضرت آگاه شد و خبرش را به هذيل رساند ، اين شخص در روز حنين اسير شد و عمر بن خطّاب از كنار وى گذشت ، و چون او را ديد به مردى از انصار رو كرد و گفت : اين دشمن خدا است كه بر ما جاسوسى مىكرد ، اكنون او اسير است پس او را از پاى درآور ، و مرد انصارى گردن او را زد . چون اين خبر به گوش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد ، آن را ناپسند شمرد و فرمود : مگر شما را دستور ندادم كه هيچ اسيرى را نكشيد ؟ !
پس از او جميل بن معمر بن زهير نيز كه اسير بود به قتل رسيد . در آن هنگام پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خشمگينانه براى انصار پيام فرستاد و فرمود : چه چيزى باعث شد كه او را بكشيد با وجود اينكه از شما خواستهام كه هيچ اسيرى را نكشيد ؟ !
گفتند : ما فقط به خاطر گفتهء عمر آنان را كشتيم .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از عمر روى تافت تا اينكه عمير بن وهب با آن حضرت صحبت كرد كه از او درگذرد .
سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غنايم جنگ حنين را تنها در ميان قريش تقسيم نمود ، و سهم آنان كه از مؤلّفة قلوبهم بودند همچون ابو سفيان بن حرب ، عكرمة بن ابى جهل ، صفوان بن اميّه ، حارث بن هشام ، سهيل بن عمرو ، زهير بن ابى اميّه ، عبد اللّه بن ابى اميّه ، معاوية بن ابى سفيان ، هشام بن مغيره ، اقرع بن حابس ، عيينة بن حصن و امثال ايشان را بيشتر كرد .
[ اعتراض انصار ]
و گفته شده است كه : چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سهم اندكى از غنيمتها را به انصار داد و بيشتر را از آن كسانى قرار داد كه نام برديم ، گروهى از انصار خشمگين شدند و از جانب آنها به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سخنى رسيد كه موجب رنجش و خشم وى گشت ، پس ايشان را فراخواند ، چون گرد آمدند به آنان فرمود : بنشينيد و كسى غير از خودتان با شما ننشيند .
چون نشستند ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه على عليه السّلام همراه وى بود آمد و در ميان ايشان نشست و به آنان فرمود : من از شما دربارهء چيزى مىپرسم و شما پاسخ آن را به من بدهيد .