فصل [ جنگ خيبر ]
به دنبال جنگ حديبيّه ، جنگ خيبر رخ داد . و بدون هيچ شك و ترديدى پيروزى در اين جنگ به دست امير مؤمنان عليه السّلام بود ، و راويان در بيان آنچه كه از فضايل امير مؤمنان عليه السّلام در اين جنگ نمايان شد اتفاق نظر دارند ، و مناقبش در اين جنگ مخصوص به او است به طورى كه هيچكس از مردم با وى شريك نيست .
* محمد بن يحيى ازدى ، از سعدة بن اليسع و عبيد اللّه بن عبد الرحيم ، از عبد الملك بن هشام و محمد بن اسحاق و ديگران از صاحبان آثار روايت كرده است : وقتى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به خيبر نزديك شد به مردم فرمود : بايستيد .
چون مردم ايستادند ، دستانش را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود : اى پروردگار هفت آسمان و آنچه بر آن سايه افكندهاند ! و اى پروردگار هفت زمين و آنچه بر خود دارند ! و اى پروردگار شياطين و آنچه گمراه كردهاند ! از تو خير اين قريه را و خير آنچه در آن است مسئلت دارم و از شرّ آن و شرّ آنچه در آن است به تو پناه مىبرم . سپس همانجا در زير درختى فرود آمد و اقامت كرد ، و ما نيز بقيهء روزمان و فردايش را اقامت كرديم .
وقتى كه روز به نيمه رسيد ، منادى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما را صدا كرد ، همگى نزد وى گرد آمديم و ديديم كه مردى در كنار او نشسته است ، آن حضرت فرمود : در حالى كه من در خواب بودم اين شخص نزد من آمد و شمشيرم را برهنه كرد و گفت : اى محمد ! امروز چه كسى مىتواند تو را از من برهاند ؟ گفتم : خداوند مرا از تو مىرهاند . پس شمشير را غلاف كرده و همانطور كه مىبينيد ، نشسته است و هيچ حركتى نمىكند . گفتيم : اى پيامبر خدا ! شايد عقلش معيوب باشد . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : آرى ، او را واگذاريد . سپس او را رها كرد و مجازاتش نفرمود .
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خيبر را بيست و اندى شب محاصره كرد و پرچم در آن به دست امير مؤمنان عليه السّلام بود كه دچار چشمدردى شد كه او را از جنگيدن ناتوان كرد ، و اين در حالى بود كه مسلمانان با يهود در اطراف دژها و قلعههايشان در ستيز بودند .