بازگشت و گفت : اى رسول خدا ! نمىتوانم بروم ، پايم از ترس آن قوم از حركت باز ايستاده است .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود : بنشين .
سپس مرد ديگرى را فرستاد ، او نيز مشكها را برداشت و رفت ، چون به جايى كه نفر اول رفته بود رسيد از همانجا بازگشت .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود : چرا بازگشتى ؟
گفت : سوگند به آن كه تو را به حق به پيامبرى فرستاد ، از شدت ترسم نتوانستم بروم .
پس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السّلام را فراخوانده و او را با مشكها فرستاد و سقّاها نيز به دنبالش به راه افتادند در حالى كه هيچ شكى در بازگشت او نداشتند پس از آنكه بازگشت افراد پيش از او ديده بودند .
على عليه السّلام با مشكها رفت تا اينكه وارد حرار « 1 » شد و آب برداشت و در حالى كه از مشكها صدا برمىخاست رو به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نمود .
آنگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تكبير گفت و دعاى خير برايش فرمود .
در اين جنگ ، سهيل بن عمرو رو به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كرده و گفت : اى محمد ! بردگان ما به تو ملحق شدهاند ، آنان را به ما بازگردان .
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آنقدر خشمگين شد كه خشم در چهرهاش نمايان شد ، سپس فرمود :
اى قريشيان ! يا دست از كار خود مىكشيد و يا اينكه خداوند مردى را به سوى شما روانه كند كه قلبش را براى ايمان آزموده ، پس گردنهاى شما را در راه دين بزند .
برخى از حاضران گفتند : اى رسول خدا ! آيا آن مرد ابو بكر است ؟
فرمود : خير .
گفتند : پس آيا عمر است ؟
فرمود : خير ، او دوزندهء كفش است كه در ميان حجره نشسته است .
مردم شتابان به سوى حجره رفتند تا ببينند كه آن مرد كيست ، ديدند كه او امير مؤمنان
هامش
( 1 ) . حرار : جمع حرّه كه عبارت است از زمينى كه داراى سنگهاى سياه توخالى مىباشد .