وَتَحَ - - وَتْحاً و تِحَةً العطاءَ : عطا و بخشش را كم كرد .
وَتُحَ - يَوْتُحُ وَتَاحَةً و وَتْحَةً و وُتُوحَةً العطاءُ : عطا و بخشش كم بود .
وَتَّحَ - تَوْتيحاً [ وتح ] العطاءَ : بخشش را كم كرد .
الوَتْح - كم و ناچيز ؛ « طَعَامٌ وَتْحٌ » : غذائى كه سودمند نباشد .
الوَتِح - كم و ناچيز ، « رجُلٌ وَتِحٌ » : مرد خسيس و نظر تنگ .
وَتَدَ - - وَتْداً وتِدَةً الوتدُ : ميخ ثابت و استوار شد ؛ - الْوتدَ : ميخ را محكم و استوار كرد
وتَدَ - تَوْتيداً [ وتد ] الوتدُ : ميخ محكم و استوار شد ، - الوتَد : ميخ را محكم و استوار كرد ، ، - فى بَيتِه : در خانه خود اقامت كرد ، - الزَّرعُ : گياه آشكار و استوار شد .
الوَتْد - ج أَوْتاد : آنچه از چوب و مانند آن كه در زمين يا ديوار تثبيت كنند ، برآمدگى زگيل مانندى كه در بيرون گوش پديد آيد .
الوَتَد - ج أَوْتاد : مرادف ( الوَتْد ) است ؛ « اوْتادُ البلادِ » : بزرگان و رئيسان شهرها ؛ « أوتادُ الأرض » : كوههاى روى زمين ؛ - « اوتادُ الفم » : دندانها .
الوَتِد - ج أَوْتاد : مرادف ( الوَتْد ) است ، - عندَ اهِل الْعَروض : در علم عروض لفظ سه حرفى است كه دومى يا سومى آن ساكن است . و چنانچه حرف وسط ساكن باشد مانند ( قَوْل ) آن را وتد مفروق نامند . و اگر حرف وسط متحرك و حرف آخر ساكن شود مانند ( عَلَى ) به آن وتد مجموع گويند .
وَتَرَ - - وَتْراً وتِرَةً القوسَ : بر كمان زه بست ، - فُلاناً : به فلانى ستم يا بدى كرد ، او را ترسانيد ، - فلاناً مالَه او حَقَّه : مال يا حق او را كم كرد ، - القومَ : شمارهء آن قوم را فرد گردانيد .
وَتَّرَ - تَوْتيراً [ وتر ] القوسَ : بر كمان زه بست .
الوَتْر - ج أَوْتَار : انتقام يا ستم ، شمارهء فرد .
الوِتْر - ج أَوْتَار : مرادف ( الوَتْر ) است .
الوَتَر - ج أَوْتَار و وِتَار : جمع ( وَتَرَة ) است ، زه كمان ، - ( ه ) : در خط منحنى خط مستقيمى است كه در ميان دو نقطه از منحنى را وصل كند ، - ( ه ) : در مثلث قائم الزاوية ضلع مقابل زاويه است ؛ - « ضَرَبَ على الوَتَرِ الحسّاس » : بر نقطهء ضعف زد
الوَتَرَة - ج وَتَر و وَتَرَات : آن قسمت از خانه كه به وسيلهء ستونها از قسمت ديگر جدا شود ، ، - ( ع ا ) : پردهء پوستى ميان انگشتان ، - ( ع ا ) : برآمدگى استخوانى در لبهء گوش خارجى ، - ( ع ا ) : بند زير زبان ، مجراى تير از كمان ، چهارچوب يا قاب هر چيزى ، خالص و پاك از هر چيزى ، - ( ع ا ) : فاصله ميان نوك بينى و سبيل .
وَتَنَ - - وُتُوناً و تِنَةً الماءُ : جريان آب دائم بود و بند نيامد ، - بالمكان : در آنجا ماند و اقامت گزيد ، - وَتْناً و وتيناً الرجُلَ : بر سرخ رگ دل آن مرد زد .
الوَتْنَة - مخالفت ، خلاف ورزى .
وُتِنَ - از درد رگ قلب خود ناليد .
الوَتْنَة - مرادف ( الوَتِيح ) است .
الوَتِيرَة - آن قسمت از خانه كه بوسيلهء ستونها از قسمت ديگر جدا شود ، ، - ( ع ا ) پردهء ميان دو سوراخ بينى ، - ( ع ا ) : پوست ميان دو انگشت ، - ( ع ا ) : لبهء غضروفى بالاى گوش ، - ( ع ا ) : پوستهء روى لب ، سفيدى پيشانى اسب ، حلقه اى كه بوسيلهء آن نيزه انداختن آموزند ، پايدارى و ثبات در كار ، درنگ نمودن در كار ، سستى در كار ، بتأخير انداختن كار ، نام عدد ده ( هنگاميكه عدد به شمارهء ده منتهى شود ) ، انتقام گرفتن يا ستمكارى در انتقام ، بازداشت ، زمين سفيد رنگ ، گل سفيد يا سرخ .
الوَتِين - مص ، ج وُتُن و أَوْتِنَة ( ع ا ) : شاهرگ يا سرخ رگ دل كه خون از آن به تمام رگها روان باشد .
الوِثَاب - تخت ، بستر ، فرش .
الوَثَّاب - آنكه جهش بسيار داشته باشد ، - ( طب ) : گونه اى بيمارى كه در عضلات كمر پديد آيد بطوريكه ورم كند و تشنج ايجاد نمايد . و باعث سردرد شود . اين كلمه را در زبان متداول ( وَتّاب ) نامند .
الوَثَّابَة - « فرسٌ وَثَّابَةٌ » : اسب تندرو .
الوِثَار - فرش پا خورده و نرم .
الوثَارَة - اسم است از ( وَثُرَ ) به معناى نرم و چاق و چله ، نرمى بستر يا فرش .
الوِثَارَة - مرادف ( الوَثَارة ) است .
الوَثَاق - ج وُثُق : مرادف ( الوِثَاق ) است .
الوِثَاق - ج وثْقُ : بند و قيد كه چيزى با آن بسته شود .
الوِثَاقِيَّة - ( ن ) : نام گلى از رستهء زيتونيّات است داراى گلى سفيد رنگ كه مانند خوشهء انگور سرازير مىشود . اين گياه براى تزيين پرورش داده مىشود .
وَثَبَ - - وَثْباً و وُثُوباً و وَثَبَاناً و وِثَاباً و وَثِيباً وثِبَةً :
برخاست و قيام كرد ، پريد و شيرجه رفت .
، - عليه : بر او حمله برد و گرفت ؛ « وَثَبَ الى الشرف وثباً » : به مقام عالى و بزرگى يكباره رسيد .
وَثَّبَ - تَوْثِيباً [ وثب ] ه : او را بر روى بالش نشانيد ، ، - الوساده : بالش را پهن كرد تا بر آن بنشيند ، - ه وِثَاباً : براى او فرش كرد .
الوَثَبى - آنكه بسيار حمله ور شود .
وَثُجَ - يَوْثُجُ وَثَاجَةً : انبوه و پر محتوى شد ، - الفرسُ : اسب فربه و گوشتالود شد ، - المكانُ : آنجا پر از علف شد .
وَثَرَ - - وَثْراً الفراشَ : بستر را پهن و نرم كرد .
وَثُرَ - يَوْثُرُ وَثَارَةً الفراشُ : بستر و يا فرش پا خورده و نرم شده ، - الرّجُلُ : آن مرد فربه شد ، - لَحْمُه :
گوشت او بسيار شد .
وَثَّرَ - تَوْثِيراً [ وثر ] الفراشَ : فرش و بستر را پا زد و نرم كرد .
الوثْر - بالا پوشى كه بر روى جامه بپوشند ، نرم و لگد خورده ، بالشى كه بر روى زين نهند .
الوَثِر - نرم و لگد خورده .
وَثَفَ - - وَثْفاً القِدْرَ : براى ديك سه پايه ساخت .
وَثَّفَ - تَوْثيفاً [ وثف ] القِدْرَ : مرادف ( وَثَفَها ) است .
وَثِقَ - - ثِقَةً و وُثُوقاً و مَوْثِقًا بفلانٍ : به فلانى اعتماد كرد .