تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 977

مساهمون:

ص٩٧٧
پيدا كرد ؛ « وَجَدْتُ الضالَّةَ » : گم شده را پيدا كردم ، و نيز به معناى ( عَلِمَ ) مىآيد كه در اين صورت از افعال قلوب بشمار مىرود و دو مفعول به خود مىگيرد مانند « وَجَدْتُ كلامَكَ صادقاً » : گفته تو را راست شناختم و دانستم ، ، - وَجْداً و وِجْداً و وُجْداً و جِدَةً المالَ و نحوَه : دارائى بدست آورد و برخوردار شد ، - - وَجْداً و جِدَةً و مُوجِدَةً و وِجداناً عليه : خشم نمود ، - وَجْداً بفلانٍ : او را بسيار دوست داشت ، - له : غمگين شد ، - يَوجَدُ وجداً به : او را بسيار گرامى و دوست داشت .
وَجِدَ - - وَجْداً و وُجْداً وجِدَةً و وُجُوداً و وِجْداناً و إجْدانًا المطلوبَ : به آن چيز دست يافت و آن را درك نمود پس از آنكه از دست رفته بود .
وُجِدَ - وُجُوداً الشيءُ من عدمٍ : آن چيز بود و بدست آمد و حاصل شد .
الوُجْد - مص ، بى نيازى و توانگرى ، دوستى ، شادمانى ، نيرومندى .
الوَجْد - مص ، مرادف ( الوُجْد ) است ، - ج وِجَاد : جاى تراوش آب .
الوِجْد - مص ، مرادف ( الوُجْد ) است .
الوِجْدان - مص ، ، - فى عُرف بعضهم : نفس و قواى باطنى آن .
الوِجْدَانِي - ج وِجْدَانِيَّات : آنچه كه هر كس از نفس خود مىيابد ، آنچه كه با نيروهاى باطن احساس مىشود .
وَجَرَ - - وَجْراً ه : دارو به دهان او گذاشت ، - فلاناً : به او سخنان ناپسنديده گفت .
وَجِرَ - يَوْجَرُ وَجَراً من كذا : از چيزى ترسيد .
الوَجْر - مص ، - ج اوجار : غار در كوهستان .
الوَجِر - ترسو .
الوَجْرَاء - زن ترسو .
الوَجْرَة - ج أَوْجَار : گودالى كه براى شكار جانوران كنند تا چنانچه از روى آن بگذرند در آن افتند .
الوَجَرَة - ج أوْجار : مرادف ( الوَجْرَة ) است .
الوَجِرَة - مؤنث ( الوَجِر ) است .
وَجَزَ - - وَجْزاً الكلامَ : سخن را كوتاه كرد ، - الرّجُلُ فى منطقِه : كوتاه سخن گفت .
وَجُزَ - يَوْجُرُ وَجَازَةً الكلامُ : گفتار كوتاه و مفيد بود ، - وَجْزاً و وَجَازَةً و وُجُوزاً الرجُلُ فى منطِقِه : گفتار او كوتاه بود .
الوَجْز - مص ، سبك و كوتاه ، - مِنَ الْكَلام : گفتار كوتاه و موجز ؛ « رجُلٌ وَجْزٌ » مردى كه به تندى مىبخشد يا چالاك است .
وَجَسَ - - وَجْساً : پنهان شد ، - تِ الأُذنُ : گوش آوازى شنيد ، - وَجْساً و وَجَسَاناً : از آنچه كه شنيد يا در دلش افتاد ترسيد .
الوَجْس - مص ، صداى آهسته ، ترس و هراس در دل .
وَجِعَ - يَوْجَعُ وَجَعاً : بيمار و دردمند شد ، - فُلاناً رأسُه : فلانى سر درد گرفت ، - فلانٌ رأسَه : درد در سر او پديد آمد .
الوَجَع - ج وِجَاع و أَوْجَاع : بيمارى و درد .
الوَجِع - ج وَجِعُون و وَجْعَى و وَجَاعَى و وِجَاع و أَوْجاع : دردمند .
الوَجِعَة - ج وَجَاعَى و وَجِعَات : مؤنث ( الوَجِع ) است .
وَجَفَ - - وَجْفاً و وَجِيفاً و وُجُوفاً الشيءُ : آن چيز تكان خورد و دگرگون شد ، - وَجِيفاً القلبُ : دل طپيد ، - الفرسُ : اسب تند دويد .
وَجَلَ - يَوْجُلُ وَجْلًا ه : از او ترسوتر بود .
وَجِلَ - يَوْجَلُ وَجَلًا و مَوْجَلًا : ترسيد يا احساس ترس كرد .
وَجُلَ - يَوْجُلُ وَجَالَةً : پير شد .
الوَجَل - ج أَوْجال : ترس ، بيم .
الوَجِل - ج وَجِلُون و وِجَال : ترسو .
الوَجِلَة - مؤنث ( الوَجِل ) است .
وَجَمَ - - وَجْماً ه : به او مشت زد ، - وَجْماً و وُجُوماً : ساكت شد و از شدت خشم يا ترس نتوانست سخن بگويد ، در اثر اندوه بسيار روى ترش كرد ، - مِنَ الأَمْرِ : از آن كار در حالى كه نميخواست انجام دهد خوددارى كرد ، - الشيءَ : آن چيز را ناپسنديده تلقى كرد ، - لِفُلان من كذا : براى فلانى به علت چيزى غمگين و يا اندوهگين شد .
الوَجْم - ج وُجُوم و أَوْجَام : سنگهائى كه بر سر تپه‌ها و قبرها انباشته كنند ، نشانه هائى كه در بيابان بر پا كنند و از آن راهنمائى شود ؛ « رَجُلٌ وَجْمٌ » : مردى پست ؛ « بيتٌ وَجْمٌ » : خانه اى بزرگ . الوَجَم : مرد لئيم ، بخيل ، سبكبال ، ج وُجُوم و اوْجَام : به معناى ( الوَجْم ) است ؛ « بيتٌ وَجَمٌ » : خانه اى بزرگ .
الوَجوم - مرادف ( الواجِم ) است .
وَجَّنَ - تَوْجِيناً [ و جن ] الجلدة : چرم را كوبيد و نرم و نازك كرد .
الوَجْن - مرادف ( الوَاجِن ) است .
الوَجَن - مرادف ( الواجِن ) است .
الوَجْنَاء - مؤنث ( الأوجَن ) است ؛ « نافةٌ وجناءٌ » شتر سخت .
الوُجْنَة - مرادف ( الوَجْنَة ) است .
الوَجْنَة - ج وَجَنَات : گونهء بر آمده در چهره .
الوِجْنَة - مرادف ( الوَجْنَة ) است .
الوَجَنَة - مرادف ( الوَجْنَة ) است .
الوَجِنَة - مرادف ( الوَجْنَة ) است .
وَجَه - - وَجَاهَةً : زيبا شد .
وَجَّه - تَوْجِيهاً [ وجه ] ه الأَميرُ : امير وى را بزرگداشت و برترى داد ، - القومُ الطَّريق : از آن راه رفتند و نشان آن را آشكار ساختند ، - المطرُ الأرضَ : باران روى زمين را خراشيد و در آن اثر گذاشت ، باران زمين را هموار كرد ، - البيتَ : خانه را روى به قبله ساخت ، - لِعَبده : به بردهء خود گفت تو پس از مرگ من آزادى ، - الشَّيْءَ : آن چيز را به سوئى برگردانيد ، - النَّظَرَ الى كذا : نگاه خود را به سوئى افكند ، - الى فلان : بسوى او رفت ، ، - ه الى فلان : وى را بسوى ديگرى روانه كرد ، - اليه تُهْمَةً : او را متهم كرد ، - تِ الرّيحُ الحَصَى : باد سنگريزه‌ها را بر روى زمين غلطانيد .
الوَجْه - مرادف ( الوِجْه ) است .
الوَجْه - مص ، ، - ج وُجُوه : بزرگ قوم ، - ج أوجُه و وُجُوه و اجُوه : چهرهء انسان با دو چشم و بينى و دهان ، جهت ، نوع و گونه ؛ « بوَجْه عامّ و بوَجْه خاصّ » : بگونه اى عمومى و بگونه اى ويژه ، قصد و نيت ، آنچه كه انسان از كار و مانند آن بدان راه يابد ، خوشنودى و رضايت ؛ - « فَعَلَ ذلك لِوجْه
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 977 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار