تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 897

مساهمون:

ص٨٩٧
نَبَشَ - چيز پنهان را آشكار كرد ، - الكنزَ منَ الأَرض : در زمين گنج پيدا كرد و آن را بيرون آورد ؛ از همينجا تعبير « نَبَشَ القبْرَ » نيز گرفته شده است ، - الحديثَ : حديث را استخراج كرد ، - عن الأَسرار : راز را كشف كرد ، - لعيالِه : براى خانوادهء خود روزى كسب كرد .
نَبَّشَ - تَنْبِيشاً [ نبش ] ه : آن را بازرسى كرد .
النِّبْش - ( ن ) : درختى كه برگ آن مانند برگ صنوبر است و چوب آن سرخ رنگ و بسيار سخت است .
النَّبِيشَة - زمين يا چاه كنده شده .
نَبَصَ - - نَبْصاً في المجلس : سخن گفت و بيشتر در نفى به كار برده مىشود ، - ما نَبَصَ بكلمةٍ « : هيچ سخن نگفت ، - الشَّعْرَ : موى را چيد ، - » نبيصا الطائرُ « : پرنده نغمهء آهسته سر داد .
النَّبْص - مص ، ترهء اندك كه تازه روئيده باشد .
النَّبْصَة - اسم مره از ( نَبَصَ ) است ، واژه .
نَبَضَ - - نَبْضاً و نبَضَاناً العِرْقُ : رگ تكان خورد و جنبيد ، - تِ الأَمْعَاءُ : روده‌ها به اضطراب و جنب و جوش افتاد ، - البرقُ : برق كمى درخشيد ، - نَبضَا الشَّعْرَ : موى را به سختى كند ، - - نُبُوضاً الماءُ : آب روان شد يا بهدر رفت .
نَبَّضَ - تَنْبِيضاً [ نبض ] في القوس : زه كمان را كشيد تا از آن صدا در آيد .
النَّبْض - ج أَنْبَاض : حركت قلب و رگها در انسان و حيوان . اين حركت يا طپش قلب گاهى با شتاب است و گاهى آهسته و گاهى مختلف كه از آن حالت بدن از نظر سلامت و بيمارى شناخته مىشود ؛ « فؤادٌ نَبْضٌ » . قلبى مُنظم و با هوش كه به خوبى مىزند .
النَّبَض - مرادف ( النَّبْض ) است . اين كلمه در زبان متداول رايج است ، - « فُؤادٌ نَبَضٌ » مرادف « فُؤادٌ نَبْضٌ » است .
النَّبِض - « فؤادٌ نَبِضٌ » : مرادف ( فؤادٌ نَبْضٌ ) است .
النَّبْضَة - يك بار زدن قلب يا رگ است .
نَبَطَ - نَبْطاً و نُبُوطاً الماءُ : آب از زمين بيرون آمد ، - نَبْطاً البِئر : آب را از چاه بيرون كشيد ، ، - الشيءَ : آن چيز را پس از پنهان بودن آشكار نمود .
نَبَّطَ - تَنْبِيطاً [ نبط ] البئرَ : آب را از چاه بيرون كشيد .
النَّبَط - اندوختهء علمى و فكرى در باطن مرد ، سفيدى زير بغل و شكم اسب ، - ج انْباط و نُبُوط : نخستين آبى كه از ته چاه پديد آيد ، - ج انباط و نبيط : نام مردمى باستانى و غير از عرب كه در سرزمين عراق سكونت داشته‌اند .
النَّبْطَاء - مؤنث ( الأَنْبط ) است .
النُّبْطَة - اولين آب كه از ته چاه بيرون آيد . سفيدى زير بغل و شكم اسب .
النَّبَطيّ - منسوب به نبط از مردم نبطيى و غير عرب ، واحد ( النبط ) است .
النَّبَطِيَّة - « كلمةٌ نَبَطِيَّة » : كلمهء عاميانه .
نَبَعَ - - نَبْعاً و نُبُوعاً و نَبَعاناً الماءُ : آب از چشمه بيرون آمد .
نَبِعَ - - نَبْعاً و نُبُوعاً و نَبَعَاناً الماءُ : مرادف ( نَبَعَ ) است .
نَبُعَ - نَبْعاً و نُبُوعاً و نَبَعَاناً الماءُ : مرادف ( نَبَعَ ) است .
النَّبْع - مص ، چشمهء آب ، نام درختى است كه از شاخه‌هاى آن تير و نيزه ساخته مىشود .
النَّبْعَة - ( ن ) : واحد درخت ( النبْع ) است ، كمان ؛ - « هُوَ من نَبْعَةٍ كريمةٍ » : او از نژاد بزرگوارى است .
النَّبْعِيَّة - كمانى كه از چوب درخت نَبْع ساخته شده باشد .
نَبَغَ - - نَبْغاً و نُبُوغاً الرجُلُ : شعر سرود و نيكو سرود ، - فى العِلْمِ وَغيره : در دانش و جز آن نمونه و نيكو شد ، - رأسُه : سر او شوره زد ، ، - الشيءُ : آن چيز بيرون آمد و آشكار شد ، - الماءُ : آب بيرون آمد و روان شد ، - الوعاءُ بالدقيق : آرد در اثر نرمى بسيار از ظرف بيرون آمد ، - الشَّرُّ : فتنه آشكار و پراكنده شد .
النَّبْغ - گرد و غبار آسياب .
النَّبَغَة - « نَبَغَةُ القومِ » : بهترين افراد از مردم .
نَبَقَ - - نَبْقاً : در بخشى از دره يك رديف نهال كاشت ، - الرّجُلُ : نوشت ، - الشيءُ : آن چيز بيرون آمد و آشكار شد .
نَبَّقَ - تَنْبِيقاً [ نبق ] : بخشى از دره را يك رديف نهال كاشت ، - الرَّجُلُ الشَّجَرَ : درختان را در رديفى مرتب كاشت ، - الكتابَ : سطرهاى كتاب را مرتب نوشت ، - الشّيءُ : بيرون آمد و آشكار شد ، ، - النّخلُ : نخل خرما پوسيد و ميوهء آن ريز مانند عنّاب شد .
النَّبْق - مص ، آرد شيرينى كه از لابلاى تنهء نخل خرما در آورند ، عنّاب .
النِّبْق - عناب ، زالزالك .
النَّبَق - مرادف ( النبق ) است .
النَّبْقَة - واحد ( النبْق ) ميوهء درخت عناب يا زالزالك است .
النِّبْقَة - يك دانه زالزالك .
النَّبَقَة - واحد ( النَّبَق ) است .
نَبَلَ - - نَبَالَةً : مردى بزرگوار و داراى نجابت و فضل شد ، - نَبْلًا ه : در تيراندازى بر او چيره شد ، - بالسهِم : تير را انداخت ، - الرَّجُلُ : به او تيراندازى كرد يا به او تير داد ، - الرَّجُلُ : با شتاب بسيار به راه خود ادامه داد ، - الإِبلَ : شتران را با سرعت و شتاب براند ، - على القَوم : به آنها تير داد تا با آن تيراندازى كنند ، - ه بِالطَّعام : بتدريج به او غذا خورانيد ، - بِه : با او رفق و مدارا نمود .
نَبُلَ - - نَبَالَةً عن كذا : از آن برتر و يا بزرگتر شد .
نَبَّلَ - تَنْبِيلًا [ نيل ] الرجُلَ : به او مقدارى تير داد .
النُّبْل - تيز هوشى و پاكدامنى ، فضيلت ، كمال و آراستگى بدن .
النَّبْل - مص ، - ج نِبال : تيز هوش و با