بيرون آورند .
نَثَرَ - - نَثْراً و نِثَاراً : در سخن خود نثر آورد ، - الشيءَ : چيزى را افكند و پخش كرد ، - الدرّعَ عنه : زره از تن خود بر افكند - - نَثِيراً تِ الدابَّةَ : ستور عطسه زد .
نَثَّرَ - تَنْثِيراً [ نثر ] الشيءَ : چيزى را بطور پراكنده انداخت و پخش كرد .
النَّثْر - مص ، سخن يا گفتار كه بر خلاف شعر و يا نظم باشد .
النَّثِر - شخص پرگو كه رازها را فاش كند .
النَّثْرَة - اسم مرده از ( نَثَرَ ) است ، قطعه اى از نَثْر ، انتهاى سوراخ بينى و پشت آن ، عطسه ، زره گشاد كه به آسانى پوشيده شود ؛ - « نَثْرَةُ الأَسَدِ » : در علم ستاره شناسى نام دو ستاره است كه فاصلهء بين آن دو به اندازهء يك وجب است و در سطح آنها سفيدى همانند ابر وجود دارد . نام ديگر آن ( انْفُ الأسد ) است و يكى از منازل قمر است .
نَثَلَ - - نَثْلًا الفرسُ و كلُّ ذي حافر : اسب يا هر حيوان سمدار سرگين افكند ، - - نَثْلًا البئرَ : خاك چاه را بيرون كشيد ، - الكِنَانَةَ :
تيرهاى تيردان را بيرون آورد و پخش كرد ، - الجرابَ : مشك يا انبان را از آنچه داشت خالى كرد ، - الدّرعَ عنه : زره از تن خود بيرون آورد و آن را بر افكند ، - عَنْ فُلانٍ دِرْعَه :
زره را بر روى او افكند ، اللَّحْمَ فى القِدْرِ :
گوشت را ريز ريز كرد و در دريك افكند .
النَّثَل - گودال كنده شده .
النَّثْلَة - اسم مره از ( نَثَل ) است ، زره گشاد ، فرو رفتگى ميان لب بالا .
النَّثُور - « رجُلٌ نَثُورٌ و امرأَةٌ نَثُورٌ » : مرد يا زنيكه فرزندان بسيار داشته باشند .
النَّثْوَة - [ نثو ] : عيب جوئى از مردم .
النَّثِيثَة - [ نثّ ] : تراوش مشك يا خيك .
النَّثِير - پخش و پراكنده .
النَّثِيل - سرگين حيوانات .
النَّثِيلَة - مرادف ( النُّثَالَة ) است ، گوشت پر ارزش .
نَجَّ - - نَجّاً [ نجّ ] الشيءَ من فيه : چيزى را از دهان بيرون انداخت ، - - نجّاً و نجيجاً تِ ، القرحةُ : خونابهء زخم روان شد ، - الرّجُلُ :
شتاب كرد .
نَجَا - - نَجَاةً و نَجَاءً و نَجْواً و نَجَايَةً [ نجو ] من كذا :
رهايى يافت ، - نَجْواً فلاناً : او را نجات داد ، - الدّواءَ : دارو را نوشيد ، - الشجرةَ :
درخت را بريد ، - الصَّبيُّ : كودك مدفوع كرد ، - النَّجوُ من الْبَطن : مدفوع از معده خارج شد ، - نجواً و نجاً الْجِلدَ عَنِ الذَّبيحَة : پوست قربانى را سلاخى كرد و در آورد ، - نجاءً :
شتاب كرد و سبقت گرفت ، - نَجْواً و نجوَى الرَّجُلَ : او را به آنچه از رازها و احساسات كه در دلش بود خورسند كرد .
نَجَّى - تَنْجِيَةً [ نجو ] الرجُلَ من كذا : او را نجات داد ، او را در زمين بلند رها كرد .
النَّجَا - [ نجو ] : رهايى ، عصا ، چوب ، چوبهاى هودج ، پوست .
النَّجَاء - رهائى .
النَّجَائِب - [ نجب ] : « نَجائِبُ الشيء » : خالص چيزى ، لبّ چيزى كه پوست آن كنده شده باشد .
النَّجَابَة - مصدر ( نَجُبَ ) است .
النَّجَاة - [ نجو ] مص ، ؛ - ج نجاً : رهائى ، زمين بلند ، شاخهء درخت ، قارچ ، آز ، رشك .
النَّجَاح - مصدر است يا اسم است از ( نَجَحَ ) ؛ - « لَقِىَ نَجَاحاً : پيشرفت كرد .
النَّجَاحَة - صبر و شكيبائى .
النِّجَاد - حمايل شمشير .
النَّجَّاد - لحاف دوز .
النِّجَادَة - لحاف دوزى .
النُّجَار - مرادف ( النِّجَار ) است .
النِّجَار - اصل و نژاد ، حسب و نسب ، ريشه و تبار .
النَّجَارَى - « إِبِلٌ نَجَارَى » : شتران تشنه .
النَّجَّار - درودگر ، نجّار .
النُّجَارَة - آنچه كه به هنگام تراشيدن چوب از آن بر زمين ريزد ، خاك ارّه و تراشهء چوب .
النِّجَارَة - درودگرى ، نجّارى .
النَّجَاز - مرادف ( النَّجْز ) است و به معناى بر آوردن نيازمندى است .
النِّجَاش - پوستى كه ميان دو پوست قرار ميدهند و آن را مىدوزند .
النَّجَّاش - شكارگر .
النَّجَاشِي - لقب پادشاهان حبشه ( اتيوپى ) است .
النِّجَاشِي - مرادف ( النَّجاشى ) است .
النَّجَاشِيّ - مرادف ( النَّجاشي ) است ، آنكه شكار را براند تا به سوى شكارگر رود .
النِّجَاشِيّ - مرادف ( النَّجَاشِي ) است .
النِّجَاف - سر درب خانه ؛ - « نِجَاف الغارِ » :
سنگ مشرف بر دهانهء غار .
النَّجَّام - ستاره شناس .
النَّجَاوَة - [ نجو ] : زمين فراخ و پهن .
نَجَأَ - - نَجْأَ [ نجأَ ] ه : با چشم او را زد .
النَّجُوء - [ نجأ ] « رجُلُ نَجُؤُ العينِ » : آنكه چشم بد و ناپاك دارد ، آنكه بسيار چشم زخم زند .
النَّجِئ - [ نجأ ] « رجُلٌ نَجِئُ العينِ » : چشم زننده .
نَجَبَ - - نَجْباً الشجرةَ : پوست درخت را كند .
نَجُبَ - - نَجَابَةً الولدُ : داراى اصل و نسب بزرگى شد ، در نگرش و يا گفتار و يا كردار ستوده شد .
نَجَّبَ - تَنْجِيباً [ نجب ] الشجرةَ : پوست درخت را كند .
النَّجْب - بخشنده و سخاوتمند .
النَّجَب - من الشجر ( ز ) : پوست درخت .
النُّجَبَة - بخشنده و سخاوتمند .
نَجَحَ - - نَجْحاً و نُجْحاً و نَجَاحاً الأَمرُ : كار سهل و آسان شد ، - فلانٌ بحاجتِه : رفع نياز او شد ، - تْ حاجة فلان : نياز او بر آورده شد .
نَجَّحَ - تَنْجِيحاً [ نجح ] ه : او را رستگار و ظفرمند ساخت .
النُّجْح - مصدر است يا اسم است از ( نَجَحَ ) .
نَجَدَ - نَجْداً ه : او را يارى كرد ، بر او پيروز